شب یلدا: با یاد خورشیدهای صبح فردا

 

 

مدرسه فمینیستی: شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی کره زمین است. شب یلدا از غروب آفتاب روز ۳۰ آذرماه یعنی آخرین روز پاییز، آغاز و تا طلوع آفتاب در اول ماه دی یعنی نخستین روز زمستان ادامه دارد. واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزون…ی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند. اما در این شب چله، نزدیک به چهل زن در زندان و حصر بسر می برند و کودکان و خانواده های آنها در این بلندترین شب سال از وجود پُرمهرشان محروم اند. زنانی همچون: نسرین ستوده، بهاره هدایت، زهرا رهنورد، محبوبه کرمی، مهدیه گلرو، فرشته شیرازی، عالیه اقدام دوست، عاطفه نبوی، شبنم مددزاده، زینب بایزیدی، معصومه یاوری، لادن مستوفی، هانیه فرشی شتربان، روناک صفارزاده، فرح واضحان، کفایت ملک محمدی، فاطمه رهنما، نازیلا دشتی، مریم اکبری منفرد، زینب جلالیان، کبری بنازاده امیری، مطهره بهرامی، ریحانه حاج ابراهیم، فریبا کمال آبادی، مهوش ثابت، پریسا بابایی، سیما اشراقی، نسرین قدیری، سیما رجبیان، طره تقی زاده، رزیبا واثقی، منیژه منزویان، مریم جلیلی، شهلا رحمتی، و… از همین روست که این شب یلدا را با یاد این زنان دربند و با امید به آزادی هرچه زودتر همه آنان آغاز می کنیم.

کارزار 16 روزه مبارزه با خشونت علیه زنان، آغازی برای روز جهانی حقوق بشر و کارزار آزادی نسرین ستوده

مدرسه فمینیستی: امروز 10 دسامبر مصادف با 19 آذرماه 1390، پایانی است بر کارزار 16 روزه جهانی برای مبارزه با خشونت علیه زنان که در سراسر جهان چندقاره ای ما به صورت همبسته از 4 آذرماه (5 نوامبر) آغاز شده بود و امروز پایانی است بر این کارزار. این سنت 16 روزه، بیش از دو دهه است که در سراسر جهان جاری است و ما زنان ایرانی نیز حداقل در یک دهه گذشته، در کنار خواهران جهانی خود، از این روز و از این سنت بهره می بریم و اعتراض خود را به خشونت علیه زنان گسترده تر می کنیم، هر چند مسئله «خشونت علیه زنان» همواره یکی از موضوعات اساسی جنبش زنان در ایران بوده است.

اما پایان این تلاش 16 روزه، همزمان است با «روز جهانی حقوق بشر»، همان «حقوق بشری» که بدون «حقوق زنان» ناقص و معیوب و ناکارآمد است و از همین روست که اعلامیه حقوق بشر که در سال 1948 بنیان گذارده شده با تصویب «کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان» در سازمان ملل، عمق و دقت و شمول تازه تری یافت. و این همان کنوانسیونی است که فعالان زن ایرانی اولین بار در 8 مارس 1378 با جمع آوری امضایی گسترده خواهان پیوستن دولت ایران به آن یعنی پیوستن به «کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان» شدند و تا یک دهه پس از آن، این خواسته را به طرق مختلف پی گرفتند تا این که در «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات»، پیوستن به این کنوانسیون را از اصلی ترین درخواست های جنبش زنان اعلام کردند. اما هنوز که هنوز است تحقق این خواسته که می تواند به جنبش زنان به منظور کاهش خشونت علیه زنان یاری برساند، نه تنها بی پاسخ مانده بلکه برخی از فعالان جنبش زنان که این خواسته را همواره پی گیری می کردند در زندان هستندر؛ از جمله نسرین ستوده، یکی از وکلای برجسته در حوزه مسائل زنان، که از 13 شهریور 1389 با حکم 6 سال حبس و 10سال محرومیت از وکالت در زندان بسر می برد. از همین روست که مشاهده می کنیم تلاش برای آزادی نسرین ستوده به عنوان نمادی از پیوند راستین حقوق زنان و حقوق بشر، در همین دوران تلاشگری برای مبارزه با خشونت علیه زنان، به «کارزاری بین المللی» تبدیل شده است. و به همین خاطر است که آرزوی آزادی فعالان جنبش زنان از جمله نسرین ستوده، به آرزویی مشترک بین ما فعالان جنبش زنان، و فعالان حقوق بشر تبدیل شده و امروز یعنی مصادف با پایان کارزار جهانی 16 روزه مبارزه با خشونت علیه زنان و آغاز روز جهانی حقوق بشر، معنایی سمبلیک و عمیق تر یافته است.

در هر حال ما در مدرسه فمینیستی طی این کارزار 16 روزه در برابر خشونت علیه زنان که امروز پایان می یابد، همگام با تلاش جهانی برای مبارزه با خشونت علیه زنان، در حد بضاعت خود تلاش کرده ایم که ابعاد مختلف خشونت علیه زنان را آشکار سازیم و البته در این میان به اقتضای شرایط بحرانی منطقه مان تلاش کرده ایم که علاوه بر خشونت های خانگی و قانونی و اجتماعی به ابعاد سیاسی خشونت و حل و فصل قهرآمیز منازعات سیاسی و اثرات منفی آن بر زنان و کودکان نیز بپردازیم که حاصل کار تلاش های عملی کوچک برای توزیع دفترچه و دیگر تولیدات آموزشی علیه خشونت و… نیز مجموعه ای از مطالبی است که در زیر می بینید. هر چند بی شک تلاش برای عمومی ساختن مسئله «خشونت علیه زنان» برای ما کارزاری است همیشگی که چنین روزهای بین المللی صرفا بهانه هایی را به دست ما می دهند تا همراه با زنان سراسر جهان و همبسته با آنان، صدایی رساتر در برابر خشونت ایجاد کنیم – مدرسه فمینیستی

مجموعه مطالب وِیژه نامه مدرسه فمینیستی به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان – آذرماه 1390

مجموعه مقالات و گزارش های ویژه نامه مدرسه فمینیستی به مناسبت «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان» را که طی این کارزار 16 روزه به تدریج منتشر شده است را می توانید در لینک های زیر مطالعه فرمایید:

زنان در رختخواب با حجابی از روزنامه، در نقاشی های «من و نیمه زن من» / گزارش از نفیسه محمدپور، عکس ها از: امیر محتشم
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150402580117356

خشونت، تروریسم، بنیادگرایی و بدیل های فمینیستی /والنتین م.مقدم / ترجمه آذین رباطی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150411875327356

نگاهی به موانع و راهکارهای مقابله با خشونت فیزیکی علیه زنان / دکتر سیمین کاظمی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150414043227356

اجتماع خانگی و خشونت علیه زنان/ باوند بهپور
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150416781747356

هر مسئله ای، مسئله زنان است: بنیادگرایی دینی، فروپاشی جامعه و خشونت علیه زنان /بینا سرینی‌واسان / ترجمه: شیرین بهرامی‌راد
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150418956142356

خشونت علیه زنان در جنبش های ایدئولوژیک و مردمحور خاورمیانه / آزاده دواچی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150421125617356

مردان و پسران را در کار مبارزه با خشونت و تبعیض جنسیتی درگیر کنیم */ مایکل کافمن/ ترجمۀ نریمان رحیمی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150425180957356

لایه های پنهان خشونت علیه زنان / پروین بختیارنژاد
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150429494907356

امنيت شخصي براي كمك به توقف خشونت خانگي/ ترجمه روح انگیز پورناصح
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150431873857356

که‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ژال[1] / داستانی از رویا صحرائی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150434433592356

مفهوم فعالِ «بیکاری» و بازتولید خشونت علیه زنان/ جواد موسوی خوزستانی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150436614842356

میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی، ابزاری قانونی جهت منع خشونت علیه زنان/ لیلا علی کرمی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150444684087356

خشونت علیه زنان فراتر از قانون و حاکمیت / نرگس توسلیان
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150447164677356

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من / مینو مرتاضی لنگرودی
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150449505227356

این قصه نیست که بخوانی، واقعیتِ زندگی یک زن ایرانی است / الهه صدری
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150452161522356

كجايي؟… / داستانی از روح انگیز پورناصح
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150453845322356

خشونت علیه زنان / ترجمه سحر مفخم

https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150455822947356

پوستر مدرسه به مناسبت روز جهانی خشونت علیه زنان

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10150377951290975&set=a.429622185974.229860.127996950974&type=1&theater

https://www.facebook.com/FeministSchool?sk=app_106878476015645

دو بیانیه ای که به مناسبت روز جهانی خشونت علیه زنان از سوی فعالان جنبش زنان صادر شده است:

بیانیه جمعی از فعالان جنبش زنان در داخل کشور به مناسبت «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان»
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150427520402356

بیانیه 150 تن از کنشگران حقوق زنان و شخصیت های فرهنگی و دانشگاهی برابری خواه: فرصتی برای همصدایی جنبش زنان
https://www.facebook.com/note.php?note_id=10150440746687356

كجايي؟… / داستانی از روح انگیز پورناصح

by The Feminist School مدرسه فمينيستي on Thursday, 8 December 2011 at 12:45

مدرسه فمینیستی: «هر لحظه فكر مي­كرد پشت سرش ايستاده است. هر بار مي­خواست چيزي بخورد احساس مي­كرد چشم­هايش از روي آن نگاهش مي­كند. از اين كه شايد روزي وارد خواب­هايش هم بشود، وحشت مي­كرد. بايد كاري مي­كرد...» این بخشی از داستانی کوتاه به قلم روح انگیز پورناصح است که در ویژه نامه مدرسه به مناسبت «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان»، منتشر می شود. روح انگیز پورناصح با نگارش داستان «کجایی؟»، سعی دارد خشونتِ پنهان شده در روابط معمولی آدمها را که می تواند شخصیت و هستی زن را منهدم کند در قالب ادبیات داستانی، بازتاب دهد:

توي شلوغي اتوبوس تلفن همراهش را به زور از كيفش درمي­آورد، اسم يوسف را كه مي­بيند مثل جن­ ديده­ ها چشم­هايش را به موبايل مي­ دوزد. دگمه­ ي آف را فشار مي­ دهد. اگر جواب بدهد مثل آن­روز همه­ ي چشم­ها مثل دوربين خبرنگارها به طرفش برمي­ گردد، انگار بلندگو قورت داده، حالا بيا و به اين­ نگاه­ها جواب بده. دلش شور مي­زند. مجبور مي­شود ايستگاه بعدي پياده شود.

بپرسد كجايي؟ چه بگويم. آن روز كه گفتم نيم ساعت بعد ميام، گفت اگه تا پنج دقيفه نياي خودم ميام مي اورمت. حالا چه كار كنم. يك ساعت مانده تا برسم. تقصير خودمه. دوست دارم دلهره بكشم، اما جمع كه مي­ شويم، نمي­توانم دل بكنم و بلند بشوم.

حالا خوب است مي­ داند كجا ­رفته است. دروغ نباشد هر روز بيش­تر از بيست بار زنگ مي­زند. هر بار صداي زنگ مضطربش مي­كند. سوال­هاي كليشه­ اي را پيش خود تكرار مي­كند. كجايي؟ با كي؟ صداي كيه؟ كِي مي­ياي؟… حالا ديگر مي­تواند گوشي را بردارد و بلافاصله بدون شنيدن سوال­ها پشت سر هم جواب­ها را بگويد، اما سبز شدن او از خانه را نمي­توانست حدس بزند. يك­دفعه مي ­ديد وسط آشپزخانه ايستاده. دلش يك جوري مي­شد، از جا مي­ پريد. با كنايه مي­گفت، چيه؟ ترسيدي؟ چشم­هايش را اين ور و آن ور مي­ چرخاند. چه خبر؟ سلامتي.

زمان از كار برگشتنش زود زود از پنجره بيرون را نگاه مي­كند. او را كه مي­ بيند زود شروع به كار مي­كند. اگر ببيند نشسته است، فكر مي­ كند از صبح تا حالا كاري نكرده است. مي­ گويد از صبح تا شب كار مي­كنم، آن وقت تو هم كارها را سمبل مي­كني تا بيش­تر بگردي. چه قدر يادداشت بذارم روي ميز و تو بي­ توجه از كنارش بگذري؟ بي­ انصافي مي­كند. همه­ اش را از حفظ هستم: همه جا گرد و خاك است. نگاهي به زير مبل­ها بينداز. پيراهنم اتو ندارد. شيشه­ ي پنجره­ ها كثيف اند. چند روز است سبزي خوردن نداريم. نه آشي، نه قورمه سبزي. زيرسيگاري پُر است. چقدر نان سوپرماركت بخوريم. ديگه نمي­خوام دوستات رو ببيني، تأثير بدي رويت گذاشته­ اند پس چرا با سوسن مي­گردي، چيزي بهت نمي­گم. اون چه لباسي بود ديشب تنت كرده بودي وووو

بعد از خواندن آن­ها احساس مي­كرد جاذبه­ ي زمين بيش­تر شده است، شايد هم وزنش سنگين­تر. گُر مي­گرفت و عرق مي­كرد.

بايد كپي شناسنامه­ اش را روي ميز او بچسباند تا هميشه جلوي چشمش باشد. فكر مي­كند فقط خودش بزرگ­تر مي­شود. قدش بلند است، فكر مي­كند بيش­تر مي­فهمد. شهروز بچه كه بود كنار ائلمان مي­ايستاد و با زبان شيرينش مي­گفت، تو قدت بلنده، اما من شنم بيش­تره. من زودتر از تو مي­يم مديسه.

در مقابل اعتراض او كه من بچه نيستم. مي­ گفت، مگه من چيزي بهت مي­گم. مگه من باهات كاري دارم. تويي كه با كارهات زندگي رو زهرمار مي­كني. آره زهر و مارت مال منه، اما بگو و بخندهات مال اون يكي­ها.  بي­راه هم نمي­گفت تنها كه مي­ ماندند بين­شان تنها سكوت بود كه رد و بدل مي­شد. مگس هم پر نمي­زد، همه­ ي پنجره­ ها را تور زده بودند. تقصير خودش هم بود فقط سرش يا توي روزنامه بود يا توي تلويزيون.

با اين حال دلش به حالش مي­سوخت. چنان از احساس گناه پُر مي­شد كه مثل زمان خستگي­هاي بيش از حدش چشم­هايش داغ مي­شد. نمي­توانست به رويش نگاه كند. چند روز با اين احساس خودش را سرزنش مي­كرد. سوسن راست مي­گويد، از شدت علاقه و مسئوليتش به هر چيزي دقت مي­كند، آن وقت مي­گويم به همه چيز گير مي­دهد. سعي مي­كند حرف­ها و كارهايش را فراموش كند. چند روزي دور و برش مي­ پلكد. به او توجه مي­كند. اما سنگيني نگاه­ها و اخم­هايش روز به روز زيادتر مي­ شود.

نگاه­هاي مظنونش از پوست و گوشتش مي­گذشت. تا اين جايش را مي­توانست تحمل كند، اما همين كه به استخوانش مي­ رسيد شروع مي­كرد به توجيه كردن خودش. توضيحاتش كه تمام مي­شد، تازه يادش مي­افتاد كه نمي­خواست براي هر چيزي توضيح بدهد. شده بود سگ پاولف؛ نگاه­ها و اخم­هايش را كه مي­ديد ناخودآگاه شروع مي­كرد. بيش­تر از همه از قهر كردنش مي­ ترسيد. به قول خودش با اين كارش شاخ او را مي­ شكست. راست هم مي­ گفت. هيچ چيز تا اين حد عذابش نمي­ داد. به دست و پا مي­ افتاد.

آن روز مي­ خواست بنشيند. هنوز كامل ننشسته بود كه صداي او در همان حالت ميخ­كوبش كرد:  «نشين. تا الآنش كه نمي­دونم كجاها با كي­ها ول گشتي، كار نكردي كه، يك ليوان آب بده شايد نوني كه مي­خوري حلال بشه.» يادش رفته بود از راه كه مي­رسد، فكر مي­كند فقط او كار كرده است. مي­نشيند تا شيفت او شروع شود. كار هم نكند، دوست ندارد هم­پاي او بنشيند. از آن روز هر بار دستش براي خوردن چيزي دراز مي­شود، همان طور مي­ ماند، سريع حساب و كتاب مي­ كند. آره امروز زياد كار كردم. نه امروز كاري نكردم و زود دستش را عقب مي­ كشد.

اين جمله مانند شمشير تيزي دو نيمه­ اش كرد. يك نيمه­ اش آماده براي حمله بود، ولي نيمه­ ي ديگرش محكم او را گرفته، مي كشيد. احمق! كجا؟ مي­خواهي اين بار كمرت را بشكنه؟ دستت از كار افتاد، چه­ كارش كردي؟ مگه بار اولته اين حرف­ها رو مي شنوي؟ از خداشه بهونه­ اي دستش بدي تا ناكارت كنه، بيفتي گوشه­ ي خونه، با خيال راحت بره دنبال كاراي خودش. نيمه­ ي عاقلش راست مي­ گفت. از آستينش گرفت. نيمه ­ها هم­ديگر را محكم گرفتند. تلوتلوخوران از هم جدا مي­ شدند و بعد در هم فرو مي­ رفتند تا اين كه دوباره يكي شدند. پيلي­ پيلي مي­خورد. مي­خواست چيزي براي چنگ زدن پيدا كند. به كجا؟ به كجا چنگ بزنم؟ زويا1 راست مي­ گفت، اگر چيزي براي چنگ زدن پيدا كنم حالم خوب مي­شود. انگار ذهنش را مي­ خواند. خوب لباس­ها را چنگ بزن تا لااقل كاري كرده باشي؟ كاش منظورم چنگي بود كه به صورتش مي­انداختم و… باز جوابش را مي­دهد. به موهايت چنگ بيندازي… مي­ ترسد. فقط اين مانده بود كه فكرش را بخواند. تازه اگر زياد از چنگ زدن مي­گفت، مثل شخصيت زويا در «لنگه به لنگه­ ها» مي­ بردندش پيش روان­پزشك. تازه او هم معلوم نبود كه روانش سالم باشد و كار را بدتر از قبل نكند.

هر لحظه فكر مي­كرد پشت سرش ايستاده است. هر بار مي­خواست چيزي بخورد احساس مي­ كرد چشم­هايش از روي آن نگاهش مي­كند. از اين كه شايد روزي وارد خواب­هايش هم بشود، وحشت مي­كرد. بايد كاري مي­كرد. وقتي برايش باقي نمانده بود. دنبال چيزي، كسي، جايي مي­گشت. به مقابل باشگاهي كه هر روز بي­ توجه از مقابلش مي­گذشت، رسيده بود. انگار بار اول بود كه آن­جا را مي­ ديد. مدتي مقابلش ايستاد. به ساعتش نگاه كرد و وارد باشگاه شد.

پانوشت:

1-      زويا پيرزاد

این قصه نیست که بخوانی، واقعیتِ زندگی یک زن ایرانی است / الهه صدری

by The Feminist School مدرسه فمينيستي on Wednesday, 7 December 2011 at 15:37

مدرسه فمینیستی: «هر چه به او التماس کردم که مرا طلاق نده می گفت من تو را دوست ندارم و از تو متنفرم. اتفاقاَ من در همین فاصله ی کم، مجدداَ باردار شدم و او اصرار می کرد که باید بچه را سقط کنی و مرا به خانه ی پدرم فرستاد و خودش در محل دیگری خانه ای اجاره کرد و بعد از مدتی، با زن دیگری ازدواج کرد..» این قطعه ای است از ماجرای دردناک زندگی واقعی یک زن ایرانی به قلم الهه صدری که در ویژه نامه مدرسه به مناسبت «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان»، منتشر می شود. الهه صدری با ثبت این واقعه سعی دارد خشونتِ پنهان شده در روابط خصوصی زنان و مردان و برخوردهای معمول در برخی از خانواده های ایرانی را که گاه تا مرز ویرانی و سوختن هستی زنان پیش می رود، انعکاس دهد: 

این یک قصه یا یک رؤیا نیست، بلکه یک تصویر واقعی از خشونتی است که در حق یک زن ایرانی روا شده است. پس به این واقعیت گوش فرا دهید تا عمق فاجعه خشونت باری که در زیر پوست زندگی زن ایرانی جاری است، درک کنید و البته با امید به آن که بازتاب این بُرش کوتاه از زندگی زنان هموطن مان بتواند تلنگری به ذهن خفته جامعه بزند شاید که برای مبارزه با خشونت علیه زنان، اقدامات جدی تری را صورت دهد:

در سال 1298 خورشیدی به دنیا آمدم و شرح زندگی ام مربوط به سال های 1310 به بعد است. نامم شرافت است. زمانی که 13 سال بیشتر نداشتم خواهر بزرگم اقدس را به عقد مردی که در آن زمان تا حدودی تحصیل کرده بود درآوردند و چون محل کار شوهرش، محمد، در خرم آباد بود آنها در آن شهر ساکن شدند.

پس از نزدیک به یک سال که از ازدواج آنها گذشته بود در روزی که من به همراه خواهران و برادرانم مشغول درس خواندن بودیم (من آن موقع کلاس ششم بودم) درشکه ای مقابل منزل ما متوقف شد و خواهرم با حالتی نزار جلوی در خانه پیاده شد.

بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم چون خواهرم 9 ماهه حامله بوده و نوزاد مرده به دنیا امده بوده و تمام بدنش عفونت داشته و روز به روز هم حالش بدتر می شده شوهرش او را به تهران فرستاده بوده تا معالجه شود ولی خواهر جوانم بر اثر خونریزی شدید جان باخت و بعد از چند ماه که شوهرش به تهران آمد و موضوع را فهمید خود را میزد و خاک بر سر می ریخت و شیون می کرد و از آن به بعد مدت 3 سال در منزل پدر من ساکن شد در این فاصله که من برای شستن ظروف و چیزهای دیگر به سر حوض می آمدم او مرا دیده بود و با این که خواهر بزرگتری در منزل داشتم او مرا پسندیده و از پدرم خواستگاری کرد و خانواده من چون فکر می کردند که او همانطور که خواهر بزرگ مرا دوست می داشت با من هم همان گونه رفتار خواهد کرد، سرانجام، مرا به عقد و ازدواج او در آوردند .

در سال 1315 صاحب دختری شدم به نام پریوش . از آن موقع او به من گفت که اشتباه کرده و مرا دوست ندارد و ما باید متارکه کنیم.

هر چه به او التماس کردم که مرا طلاق نده می گفت من تو را دوست ندارم و از تو متنفر هستم اتفاقاَ من در همین فاصله کم، مجدداَ باردار شدم و او اصرار می کرد که باید بچه را سقط کنی و مرا به خانه ی پدرم فرستاد و خودش در محل دیگری خانه ای اجاره کرد و بعد از مدتی، با زن دیگری ازدواج کرد. من هم در منزل پدرم، پسری به دنیا آوردم و پدرش بدون سوال کردن از من در مورد نام او ، پسرم را بهرام نامید.

بعد از آن هم رفته بود محضر و غیابی طلاق من را داد و 2 بچه را از من گرفت و به منزل همسر جدیدش برد. بعد از مدتی افسردگی که با شَک و حیرت و ناباوری توأم بود بالاخره دوباره به مدرسه رفتم و تا سیکل درسم را ادامه دادم و به عنوان یک ماشین نویس در یک وزارتخانه استخدام شدم . ولی غم و اندوه دوری از دو جگرگوشه ام لحظه ای رهایم نمی کرد. در طول این مدت مرتباَ اشک می ریختم و در فراق بچه ها که هیچگونه اطلاعی هم از آنها نداشتم دل نگران بودم .

3 سال بعد همسر سومش فوت کرد و او به ناچار 2 فرزندم را نزد من فرستاد و بعد از 6 ماه که همسر چهارم اختیار کرد مجدداَ بچه ها را از من گرفت و تا 18 سالگی آنها را به من نشان نداد. پسرم بهرام را روزی که 18 ساله شد با چمدان لباسش بیرون کرد و دخترم را وقتی 25 ساله شد از منزل بیرون کرد و حتی خانه ی کوچکی که داشت به نام همسر چهارمش کرد تا فرزندان من از او ارث نبرند.

رفتارش همیشه با خشونت و برخوردهای تند و فیزیکی همراه می شد انگار که نمی توانست بر رفتارش کنترلی داشته باشد. از جمله خاطرات خشونت بار او این است که زمانی که دخترم بسیار کوچک بود یکبار گرسنه شده بود و موقع کشیدن پلو چند دانه برنج را بر می دارد و در دهان می گذارد پدرش تا این صحنه را می بیند دست او را تا مچ درون دیگ داغ پلو می کند تا تنبیه شود و دیگر این کار را تکرار نکند.

پسرم نیز یک بار در کوچه سرش را به عقب برمی گرداند تا ببیند از پشت سر چه کسی میاید که ناگهان چنان در گوش او می کوبد که دیگر پشت سرش را هیچ وقت نگاه نکند.

حال چند سالیست که او فوت کرده و من هم با حالی زار و نزار آخرین روزهای زندگی ام را می گذرانم