گزارش تصویری از حضور نسرين ستوده در اولين دادگاه رسيدگي به ابطال پروانه وكالت اش

مدرسه فمینیستی: اولين دادگاه رسيدگي به پرونده ابطال پروانه ي وكالت نسرين ستوده صبح امروز با حضور نسرين ستوده در كانون وكلاي دادگستري برگزار شد. نتيجه نهايي به دادگاه تجديد نظر و زمان ديگري موكول شد.

صبح امروز هشتم خرداد ماه، نسرين ستوده با دستبند و همراهي دو سرباز و يك زن پليس از زندان اوين به كانون وكلا آمد تا در دادگاه رسيدگي به ابطال پروانه ي وكالتش شركت كند

در اين دادگاه كه در يكي از اتاق هاي كانون وكلا برگزار شد ؛ خانم كيهاني عضو هيات رييسه كانون و چند تن از وكلا به عنوان قاضي به بررسي پرونده ابطال و يا عدم ابطال پروانه وكالت نسرين ستوده پرداختند و تصميم به  برگزاري دادگاه تجديد نظر و در زماني ديگر گرفته شد.

نسرين ستوده  از شهريور  سال گذشته در زندان اوين دربند و به يازده سال زندان محكوم شده است . چندي پيش مراجع قضايي خواستار تعليق پروانه وكالت اين وكيل شدند اما كانون مدافعان با وارد شدن به اين حوزه مسئوليت رسيدگي به اين پرونده را برعهده گرفته است .

به گفته وكلاي حاضر در پشت  درهاي بسته ي دادگاه ، اين عمل كانون وكلاي دادگستري به منزله ي دفاع از حقوق صنفي وكلاست و اميدوارند كانون وكلا در اين زمان حساس تاريخي تصميمي مبني بر دفاع از حقوق صنفي وكلا بگيرد.

هر چند اين وكيل هم در دادگاه  و هم در نامه اي كه به همسرش نوشته ؛تاكيد كرده  چه بي پروانه و چه با پروانه وكالت به  احكام صادر شده ي موكلانش معترض است:» تا زماني كه اين احكام غير عادلانه به حيات خود ادامه مي‌دهد و تا زماني كه دادگاه انقلاب به صدور احكام اعجاب انگيز خويش ادامه مي‌دهد. من بي‌پروانه‌ي وكالت يا با پروانه، به اين احكام معترضم.اعتراض به احكام ناعادلانه نياز به پروانه‌ي وكالت ندارد. به آنها بگو پروانه‌ام را از من بگيريد، عدالت را نه؟»

او در اين دادگاه با چهره اي خندان و با اعتماد به نفس بالا حضور يافت كه قوت قلب حاضران و فعالان حقوق زناني شد كه براي ديدن نسرين ستوده به كانون وكلاي دادگستري آمده بودند.

جشن تولد / نویسنده: کَترین براش / برگردان: روح انگیز پورناصح

مدرسه فمینیستی: کترین براش، یکی از داستان نویسان مشهور آمریکایی است که در سال 1903 متولد شد و در سال 1952 از دنیا رفت. داستان زیر با نام «جشن تولد» برای اولین بار در سال 1946 در مجله نیویورکر منتشر شده و توسط روح انگیز پورناصح به فارسی برگردانده شده است.

جشن تولد

در رستورانی کوچک و باریک روبروی ما زن و مردی تقریبا سی ساله که بدون تردید زن و شوهر بودند، پشت میزی نشسته، شام می خوردند. مرد، عینکی بود با صورتی گرد و از خود راضی و زن با کلاهی بزرگ و ته مانده ی زیبایی اش. تا اتمام غذا چیزی جلب توجه نمی کرد. هیچ چیزی. بعد از شام معلوم شد روز بخصوصی برای آن هاست. در واقع تولد مرد بود و زنش بدون اطلاع او مراسم کوچکی برایش ترتیب داده بود.

مراسم با کیک تولد کوچک و براقی که یک شمع صورتی در وسطش روشن بود، شروع شد. سرگارسن آن را داخل آورد و روی میز، مقابل مرد گذاشت. هم زمان ارکستر با ویولن و پیانو آهنگ تولدت مبارک را نواخت. زن با احساس غرور و خجول از سورپریز کوچک خود با خوشحالی لبخند زد. افراد کمی که در رستوران بودند، با کف زدن و هلهله در شادی آن ها شریک شدند. بلافاصله متوجه ناراحتی مرد شدیم و این که باید به دادشان رسید. شوهر به شدت برآشفته و از دست همسرش که او را معذب کرده، عصبانی بود.

با نگاه به مرد و دیدن حالتش پیش خود فکر می کردی که قاعدتا نباید این چنین می شد، اما او این گونه بود. به محض این که کیک را روی میز گذاشتند و ارکستر تولدت مبارک را تمام کرد و وقتی توجه ها از مرد و زن دور شد، متوجه شدم مرد زیر لبش چیزی به زن می گوید – چیزی خشن، سریع، کوتاه و نامهربان. نتوانستم به زن نگاه کنم. مدت طولانی به بشقابم خیره ماندم. البته نه آن قدر طولانی. وقتی بالاخره دوباره به آن طرف نگاهی انداختم زن هنوز گریه می کرد. زیر لبه ی پهن و جذاب بهترین کلاهش، آرام با قلبی شکسته و بی پناه، فقط برای خودش، گریه می کرد.

این نوشته درمدرسه ی فمینیستی منتشر شده است

بازگشت «نیما» دومین قربانی کودک آزاری به آغوش شکنجه گرانش و جای خالی نهادهای حقوق کودکان / سپیده یوسف زاده

by The Feminist School مدرسه فمينيستي on Thursday, 19 May 2011 at 09:36

http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150205480592356

مدرسه فمینیستی: نیما دومین قربانت کودک آزاری ماههای اخیر به خانواده بازگردانده شد…(1) محیط خانواده تنها محیطی است که کودک اعتماد خود را به آن به راحتی از دست نمی دهد. آیا نیما هنوز به مادر و پدرش اعتماد می کند؟‌

حمایت از حقوق کودک تکلیفی است که بر عهده خانواده، سازمانهای مدنی ،ارگانهای دولتی، و سازمانهای بین المللی است. صرف نظر از سازمانهای خیریه که تجربه ای طولانی در ایران دارند عمر سازمانهای غیر دولتی که در ایران که به کار مشغولند – ازجمله فعالیت در حوزه حقوق کودک – بسیار کم است. تاسیس انجمن حمایت از حقوق کودک در ایران از اقدامات کلیدی و تاریخی بود که با اتفاقی ناخوشایند شروع شد:‌‌  شکنجه ای که آرین گلشنی ۹ ساله بر اثر آن جان خود را از دست داد. مرگ‌ آرین بازتاب گسترده ای در روزنامه ها داشت که این بازتاب و شکل گیری انجمن عمدتاً نتیجه فعالیتهای شیرین عبادی بود. اما آرین آخرین قربانی کودک آزاری در محیط خانواده نبود.

متولیان حقوق کودک در ایران چه سازمانهایی هستند؟ 

عمر کوتاه نهادهای مدنی در ایران، ماهیت جزیره ای این نهادها، و ضعف مشارکت و همکاری بین آنها از موانع مهم رشد سازمانهای غیردولتی به طور کلی و سازمانهای غیردولتی کودکان به طور ویژه است. اما در این مقطع زمانی مهمترین مانع فعالیت این سازمانها محدودیت هایی است که از جانب دولت با آن روبرو هستند. با این حساب علیرغم تجربه های غنی و طولانی فعالین حقوق کودک در ایران،‌ موانعی که به آن اشاره شد امکان بهره مندی موثر از این تجارب را نمی دهد.

ارگانهای دولتی از قدیمی ترین دست اندرکارانی هستند که ابعاد مختلف حقوق کودک را هدف برنامه های خود قرار می دهند. آموزش و پروش، وزارت بهداشت، سازمان بهزیستی و قوه قضاییه عمده ترین سازمانهایی هستند که برنامه های هدفمند و مشخص برای بهبود حقوق کودک در ایران را دارند. اما فعالیت آنها هم به طور مستقل از یکدیگر صورت می گیرد و هماهنگی موثری بین آنها وجود ندارد. علاوه بر این، سیاستها و استراتژیهای آنها نیازمند اصلاحات مهمی است که به نظر نمی رسد در آینده نزدیک اتفاق افتد. بنابراین در شرایط بحرانی مثل بازگرداندن نیمای چهارساله که توسط پدر و مادر خود شکنجه شده و آثار ضرب و جرح در همه جای بدن او هست به همان خانواده…

یکی از خلاء های عمده در زمینه حقوق کودک در ایران خلاء سازمانهای بین المللی است. حضور این سازمانها در بیشتر کشورها به انتقال تجربه ها و به روز کردن آنها چه در سازمانهای غیردولتی و چه در ارگانهای دولتی کمک به سزایی داشته است. متاسفانه در ایران سازمانهای بین المللی که در زمینه حقوق کودک از تجربه طولانی برخوردارند فقط برای مدت کوتاهی در شرایط اضطراری حضور داشته اند. حضور سازمان نجات کودکان پس از زلزله بم یکی از این موارد است. موانع کاری که سازمانهای غیردولتی بین المللی در ایران با آن مواجه هستند امکان فعالیتی موثر را به آنها نمی دهد.

و بلاخره صندوق کودکان سازمان ملل تنها آژانس بین المللی متخصص در امر حقوق کودکان است که در ایران مشغول به فعالیت است. صندوق کودکان سازمان ملل در سال ۱۹۴۶ و پس از جنگ جهانی دوم با عنوان صندوق اضطراری بین المللی کودکان تاسیس شد. هدف عمده این سازمان در آن زمان، حمایت از کودکان آسیب دیده از جنگ بود. پس از چند سال منشور این سازمان تغییر یافت تا کودکان و زنان کشورهای در حال توسعه را هم تحت پوشش قرار دهد (2). این تغییر در نتیجه لابی کشورهای در حال توسعه از جمله پاکستان و ایران بود(3).  و از سال ۱۹۵۰صندوق اضطراری حقوق کودک با عنوان صندوق کودکان ادامه کار داد و ماهیت کار این صندوق تا مدتها اضطراری ماند. امروز هم تخصص یونیسف در کشورهای توسعه نیافته عمیق تر است اگر چه از اواسط دهه ۱۹۹۰ فعالیت های یونیسف به امور مربوط به توسعه اجتماعی و اقتصادی معطوف شده است.

گفتمانی که در دهه اخیر در این سازمان در جریان است خروج یونیسف از کشورهایی است که دارای درآمد متوسط هستند. اگر نرخ بالای مرگ و میر زیر ۵ سال؛ درآمد ناخالص ملی و میزان سوء تغذیه حضور یونیسف را در کشورهای توسعه نیافته توجیه می کرد امروز برخی از کشورهایی که از حضور یونیسف بهره مند می شوند واجد شرایط کمکهای یونیسف نیستند. به عبارت دیگر با تضمین حق حیات کودک؛ رشد و تکامل سالهای اول تولد از یک طرف و توانایی کشورها در بهره گیری از منابع داخلی؛ نیاز این گروه از کشورها در امر حقوق کودک به سطح دیگری معطوف است.

اما وضعیت ایران چگونه است؟

 

به طور مشخص مشکلات مربوط به حقوق کودک سه دسته اند:

 

– نابرابری های موجود در خصوص تامین نیازهای اولیه از جمله تکمیل تحصیل ابتدایی دسترسی به خدمات بهداشتی آب آشامیدنی سالم توالت بهداشتی تغذیه و سرپناه. این مشکلات مربوط به زیرساختارها می شوند باز توزیع منابع مالی و سیاست ها و استراتژی های بومی که جوابگوی نیازهای خاص هر منطقه باشد.

– مشکلات حمایتی از جمله کودک آزاری، اعدام کودکان ،کودکان کار و خیابان. این دسته از مشکلات پیچیده تر بوده و نیاز به کارهای ریشه ای تر در خصوص مسایل اجتماعی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی دارد.

– مشکلاتی که ماهیت جدیدتری داشته و در نتیجه توسعه کشورها و فرایند مدرنیزاسیون است:‌ از قبیل اچ آی وی؛ نابرابری های جنستی؛ و مشکلاتی که نوجوان به طور خاص با آن روبرو هستند.

به عبارتی دیگر شاخص های توسعه ایران به حدی رسیده است که یونیسف می تواند طبق برآورهای اولیه خود کار خود را در ایران پایان دهد. اما بحث دیگری که در یونیسف در حال شکل گیری است تغییر برنامه ها برای تطبیق با وضعیت کشورهای درآمد متوسط است. و اتفاقاً ویژگی خاص یونیسف این است که پیمان نامه حقوق کودک را راهنمای کار خود قرار می دهد و این پیمان نامه تنها پیمان نامه ای است که حقوق اجتماعی اقتصادی فرهنگی کودک را به حقوق مدنی و سیاسی پیوند می دهد. و به طور بالقوه امکان این تبدیل ماهیت هست.اما سوال اساسی این است که آیا ساختار یونیسف اجازه چنین تغییری را می دهد؟ نکته ی کلیدی در مورد ساختار یونیسف این است: یونیسف خود را پاسخگوی کودکان نمی داند. بلکه پاسخگویی یونیسف به اعضا و هیئت های مدیریتی آن است. اما راه نهادهای مدنی برای پاسخگو کردن یونیسف کاملا بسته نیست. یونیسف به منشوری متعهد است که کودکان و تامین و حمایت از آن حقوق حضورش را در کشورها معنی دار و موجه می کند.

با این مقدمه و با توجه به وضعیت کنونی ایران:‌ محدودیتی که سازمانهای غیردولتی از آن برخوردار هستند که امکان فعالیتهای  ترویجی آنها را به حداقل می رساند؛ با توجه به اینکه فعالین حقوق کودک یا در زندان هستند یا در خارج از ایران (و این روزها جای خالی نسرین ستوده خالی تر از همیشه است) با توجه به لیست بیش از صد نفره ی کودکانی که در انتظار اعدام هستند؛ با توجه به کودک آزاری هایی که در یک ماه اخیر به اوج وخامت رسیده، نقش یونیسف چیست؟‌ نکته غیرقابل انکار این است که یونیسف هم در وضعیت پیچیده ای قرار دارد. و علاوه بر این کار ترویج حقوق کودک کاری بین بخشی است که در فرایندی طولانی به نتیجه می رسد. بنابراین انتظار نمی رود که یونیسف یک تنه نقش منجی را داشته باشد. اما با توجه به اینکه یونیسف خود را پاسخگوی کودکان نمی داند؛ از دخالت در اموری که نیاز به ترویج دارد خجل و محافظه کار است؛‌ در مقابل سه مورد کودک آزاری که حتی روزنامه های محافظه کار به آن پرداخته اند سکوت کرده است… و از طرف دیگر با توجه به هزینه های گزاف حضور این سازمان در ایران ارزش افزوده یونیسف چیست؟ هانیه، نیما و باربد فاجعه کودک آزاری این روزها هستند. یونیسف این روزها کجاست؟‌

پانوشت:

(1) http://www.ir-women.com/spip.php?article9523

(2) http://www.unicef.org/about/who/index_faq.html

(3) http://www.nationsencyclopedia.com/United-Nations/Social-and-Humanitarian-Assistance-UN-CHILDREN-S-FUND-UNICEF.html

دل نوشته های یک مادر زندانی بر دستمال کاغذی: نامه نسرین ستوده به پسرش، نیما

مدرسه فمینیستی: نسرین ستوده، حقوقدان و فعال جنبش زنان، که بیش از ۹ ماه است در زندان اوین به سر می برد، نامه ای به پسرش، نیما نوشته است. او به دلیل عدم دسترسی به کاغذ در زندان، این نامه را بر روی دستمال کاغذی به نگارش درآورده است. در زیر  متن تایپ شده نامه نسرین ستوده و نیز تصویر اصل نامه او را که بر دستمال کاغذی به دو فرزندش، نیما و مهراوه نوشته مشاهده می کنید.

نسرین ستوده در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به اتهامات تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی و عضویت در کانون مدافعان حقوق بشر، به ۱۱ سال حبس تعزیری، ۲۰ سال محرومیت از وکالت و ۲۰ سال ممنوعیت خروج از کشور شد و همچنین به اتهام بدحجابی در یک فیلم سخنرانی به ۵۰ هزار تومان جریمه نقدی محکوم شده است.

 

نیمای عزیزم، سلام

نامه نوشتن برای تو سخت است، تو که آنقدر معصومی که نمی‌توانم برایت بگویم از کجا برایت نامه می‌نویسم. تو که از مفاهیم زندان، بازداشت، حکم، دادگاه، ظلم، سانسور، خفقان یا رهایی، آزادی، عدالت، تساوی و … تصویری در ذهن نداری.

از چه با تو سخن بگویم که با «اکنون» تو حرف زده باشم و نه آینده‌ات. چگونه برایت توضیح دهم که آمدنم به خانه دست خودم نیست تا به سویت پر بکشم، تو که به پدرت گفته بودی به مامان بگو کارش را تمام کند و به خانه برگردد. چگونه برایت بگویم که هیچ «کاری» نمی‌تواند مرا از تو این همه دور کند، در واقع هیچ «کاری» حق ندارد مرا این همه از تو دور کند. هیچ «کاری» حق ندارد اينقدر حقوق کودکانم را نادیده بگیرد که طی 6 ماه بازداشت به من یک ساعت ملاقات با تو را بدهد.

با تو چه بگویم که هفته‌ي گذشته از من پرسیدی مامان با ما به خانه می آیی؟ و من در مقابل چشم ماموران بازداشتگاه به تو گفتم: «کارم طول می کشد و دیرتر می آیم». آن وقت تو با سر تکان دادنت گفتی باشد و دستم را کشیدی و با لب‌های کوچک‌ات بوسه‌ای کودکانه بر دست هایم زدی…

نیمای عزیزم!

 

در طول 6 ماه گذشته دو بار به شدت گریستم. بار اول در سوگ پدرم بود که از عزاداری و سوگواری نیز محروم بودم و بار دوم همان روز بود که نتوانستم با تو به خانه برگردم و وقتی به سلولم برگشتم بی اختیار بلند بلند گریستم.

نیما جان!

 

بارها در پرونده‌های مربوط به حضانت کودکان، دادگاه‌ها چنین رای داده‌اند که نمی‌توانند ملاقات کودک 3 ساله را  برای 24 ساعت متوالی به پدر بسپرند. در چنین آرایی مهم‌ترین استناد دادگاه‌ها به سن چنین کودکانی است که نمی‌توانند 24 ساعت دور از مادر بمانند زیرا برای کودک آسیب روحی – روانی به همراه دارد.

اما همین دستگاه قضایی می‌تواند حقوق کودکی را نادیده بگیرد که تصور می‌کند مادرش در صدد اقدام علیه امنیت اوست!!!

البته که دلم نمی‌خواهد با تو از این که در صدد هیچ اقدامی علیه امنیت «آنها» نبوده‌ام و فقط به عنوان یک وکیل به آراء قضایی و آرایی که علیه موکلانم صادر شده بود، معترض بوده‌ام، اشاره کنم.

البته که مایل نیستم به تو ثابت کنم و مثلا بگویم متن مصاحبه‌هایم همگی عیان است و علنی، و اکنون به دلیل انتقاد از آراء قضایی که حرفه‌ی اصلی هر وکیلی است، شایسته 11 سال حبس شناخته شده‌ام.

اما مایلم بگویم: اولا نخستین کسی نیستم که چنین حکم ناعادلانه‌ای را دریافت کرده‌ام. اما امیدوارم آخرین آنها باشم، هر چند بسیار بعید می دانم.

ثانیا از این که در کنار موکلانم در زندان هستم، موکلانی که دفاعیات من به دلایل غیرقضایی و غیرحقوقی موثر نیفتاد و آنها روانه زندان شدند، بسیار خشنودم و دست کم آرام‌ام.

ثالثا دوست دارم بگویم به عنوان یک زن از این که افتخار دفاع از بسیاری از فعالان مدنی و معترضان انتخاباتی را بر عهده داشته‌ام، به دلیل حکم سنگین‌ام به خود می‌بالم. زیرا دوست‌تر داشتم به عنوان وکیل آنها، حکمی سنگین‌تر از آنان دریافت کنم.

حالا دیگر تلاش زنان ثابت کرد که دیگران، اعم از مخالف و موافق نمی‌توانند آنها را نادیده بگیرند. اما نمی‌دانم آن را که از همه بیشتر دوست دارم، چگونه به تو بگویم؟ چگونه بگویم که برای قاضی یا بازجویم یا دستگاه قضایی دعا کن. دعا کن تا به عدالت قلبی و آرامش روح برسند تا شاید ما نیز در آرامش زندگی کنیم، مثل خیلی از کشورهای دنیا.

عزیزم، آنچه در چنین پرونده‌هایی برنده‌ی نهایی است، دفاع قضایی خوب يا بد نيست، كه از اين بابت وكلايم در دفاع بي‌نظيرشان سنگ تمام گذاشتند، بلكه معصوميت و مظلوميت انسان‌هايي است كه در چرخ دنده‌ي چنين آراي عجيب و غريبي له مِي‌شوند. آن معصوميت قطعا برنده‌ي بازي است. براي همين از معصوميت كودكانه‌ات مي‌خواهم براي آزادي همه‌ي زندانيان بي‌گناه، و نه فقط زندانيان سياسي دعا كني.

به اميد روزهاي‌ بهتر

مامان نسرين

اسفند 89

 

 

 

 

 


نمايشگاه پرتره های زنان ايرانی پس از کشف حجاب: در برابر چشمهايت ورود آقايان آزاد نيست / گزارش از: طاهره امانی

 

مدرسه فمینیستی: نگارخانه شماره شش نمايشگاهی از پرتره­ های زنان ايرانی در دوران پس از کشف حجاب برگزار کرده است.

اين نمايشگاه با عنوان «در برابر چشمهايت» کاری است از پريسا دمندان، عکاس و پژوهشگر و مدرس عکاسی.

 

آثار به نمايش گذاشته شده در اين نمايشگاه بخشی از عکس­هايی است که پريسا دمندان در پی طرح شناسايی و جمع­ آوری آرشيوهای عکس عکاسان قديمی اصفهان در سال های 1370 تا 1379 گرد آورده است.

او در اين پژوهش شيشه­ های عکس عکاسخانه­ های چهره­ نما (ميرزا مهدی خان چهره­نما)، درخشان (غلامحسين درخشان)، شرق (ابولقاسم جلا) و عکس­های ميناس پات کرهانيان و تعدادی ديگر را بازيافته و آنها را در مجموعه ­ای آماده­ ی چاپ کرده است.

عکس­های به نمايش درآمده بخشی از عکس­هايی است که اجازه­ ی انتشار نيافته و فقط اجازه­ ی نمايش در نمايشگاهی ويژه­ ی خانم­ها را دريافت کرده است.

اين عکس­ها تماما پرتره است و در آنها، آنچنان که در کاتالوگ نمايشگاه آمده، «زنان در استوديو، کاملا از پزی که توسط عکاس­ها که همگی مرد بودند، به آنها داده می شد متابعت می­کردند. در عين تسليم بودن، مسلم است که اين زنان، در مراجعه به عکاسخانه­ ها و نشستن در مقابل عکاس، آزادانه تصميم­گيری کرده و نحوه­ ی لباس پوشيدن، آرايش ظاهری که از خود ارائه داده اند را آگاهانه انتخاب نموده­ اند.»

عکس به مثابه سند تاريخی

 

به اين عکس­ها به عنوان سندی از وضعيت اجتماعی زنان در دوره­ ی انتقالی قدرت از قاجاريه به پهلوی می­توان نگاه کرد. با توجه به وضع آرايش مو و نوع پوشش انتخابی زنان در اين عکس­ها می­توان استنباط کرد که بيشتر آنها در دوره­ ی پهلوی اول گرفته شده است.

به نظر می­رسد در آن دوره برای زنان، ژست­های آرام، موقر، ظريف و فاقد خشونت ارجحيت داشته است. دست­ها با انحناهای نرم، بازوها چسبيده به بدن و پاها بدون فاصله از هم قرار می­گرفته­ اند. در مواردی دست زير چانه در حالت نشسته و حتی در حالت دراز کشيده بر روی تخت يا زمين ژست رايجی برای زنان بوده است. زنانی بی­تحرک و تصويرشده در قالبی مردپسند.

 

آنچه دوربين ها ثبت کرده ­اند

در 22 عکسی که به نمايش گذاشته شده نکات بسيار جذابی ديده می­شود: اکثر زنان موهای کوتاه خود را با ابزارهای موجود در آن زمان تاب داده ­اند، جوراب­های کلفت پاشنه­ دار و عمدتا سفيد بر پا دارند، کفش­ها از نظر مدل تنوع کمی دارند، اما تماما پاشنه­ بلند هستند، در بعضی عکس­ها زنان ابروان مد دوره­ ی قاجاريه را دارند، بی­نهايت پهن (با وسمه يا بی وسمه) و کشيده.

لباس­هايی که بعضی از زنان بر تن دارند آنقدر نازک است که از زير آنها زيرپوش يا کرست پارچه­ ای دست­دوز آنها ديده می­شود و اين نشان می­دهد که در آن دوره آستردوزی متداول نبوده، و در يکی دو عکس لباس­ها کاملا بدن­نما هستند. می­شود تصور کرد در آن دوره هم زنانی بوده ­اند که می­خواسته ­اند عکسی با لباسی متفاوت از ديگر زنان بگيرند يا شايد اين ها عکس­های دعوت­ کننده­ای است برای مقاصدی خاص.

چند عکس زن­ها را در محلی جز استوديو به تصوير کشيده است. در اين عکس­ها زنان عمدتا در کنار افراد خانواده يا همسر ديده

می­شوند و ژست­های طبيعی­تری دارند. در يک عکس طنزآميز زن و مردی خود را به شکل درويش و ساقی آراسته­ اند و دريک تک­ عکس زنی بسيار زيبا و خوش هيکل که خارجی به نظر می رسد با لباس خواب سرهم کوتاه روی کاناپه در کنار تختخوابی تميز يله داده و لبخند می زند و باز در يک تک­ عکس ديگر خانمی لباس شنايی بر تن دارد (البته با جوراب بلند و توری که شانه­ هايش را پوشانده است) که از نخستين مدل­های مايوی زنان در اروپای آن دوره است.

در تعدادی از عکس ها در کنار زنان عروسک ديده می شود. مثلا در عکسی، عروسک يک سگ شبيه سگ­های دست­آموز بانوان فرانسوی در کنار يک زن ديده می شود و در عکس ديگری يک زن چند عروسک فرنگی را کنار خودش چيده است.

با توجه به اينکه در دوران پيش و بعد از جنگ جهانی اول کارخانه­ ی عروسک­ سازی ( برای صادرات به خارج ) توسط خارجی­ها ( احتمالا روس­ها ) در شهر اردبيل ساخته شده بود و هنوز کوچه­ای به نام » طوی » که به ترکی معنای عروسی و به انگليسی معنای عروسک/اسباب­ بازی می­دهد در اردبيل وجود دارد و با توجه به جنس عروسک­ها که به نظر می­رسد در آنها مواد خاصی به کار رفته،

می­توان استنباط کرد اين زنان و خانواده­ هايشان آنچنان وضع مالی­ای داشته­ اند که اجناس گرانقيمت صادراتی تهيه کنند يا مسافرتی به خارج داشته يا سوغاتی از مسافر خارج از کشور دريافت کرده­اند.

به فرض صحت هر کدام ازاستنتاج­ها می­شود گمان کرد آنها مشتاق آشنايی با جلوه­ های فرهنگ غربی و تجدد بوده­ اند و با به نمايش گذاشتن آن عروسک­ها در کنار خود در عکس­ها می­خواسته­ اند بر اين عامل فرهنگی تأکید کنند.

 

از جمله جالب­ترين عکس­های این مجموعه عکس خانمی متين و موقر است که در حال کتابخوانی عکس گرفته و ديگری عکسی از زنی جوان که زيرپوشی از گيپور يا دانتل به تن دارد، دراز کشيده و دستش را زير سر قرار داده و عکس بزرگ­ شده­ ی دو مرد يکی در دستش و ديگری روی زمين ديده می­شود و اين خانم عينک ذره ­بينی گردی شبيه عينک صادق هدايت بر چشم دارد.

دو عکس بزرگ نمايشگاه بسيار زيبا هستند. هم عکس­ها در ژست­ها و مکان­های متفاوتی گرفته شده ­اند و هم زنان اين دو عکس

بی­نهايت زيبا و به نسبت آن دوران خوش ­پوش­اند.

از هر عکس دو نسخه به علاقه­مندان ارائه می­شود و قيمت عکس­ها از چهارصد هزار تا يک ميليون و هفتصد هزار تومان است.

حال و هوای نمايشگاه

  

 

بيشتر بازديد کنندگان دوباره و چند باره به عکس­ها نگاه می­کنند؛ بعضی از دختران جوان از کشف دررفتگی جوراب يکی از زن­های

عکس­ها به شعف می­آيند. عکاسان سرشناسی چون مريم زندی و نيوشا توکليان و هنگامه گلستان از نخستين بازديدکنندگان نمايشگاه هستند و زنان هنرمند اعم از نقاش، بازیگر سينما و تئاتر، کارگردان تئاتر، طراح لباس، نويسنده، مترجم و شاعر يکی پس از ديگری به نمايشگاه می­آيند.

وزارت ارشاد به شرط ممنوعيت ورود آقايان اجازه­ ی برگزاری نمايشگاه را داده است و برگزارکنندگان نمايشگاه در حرکتی قابل تقدير و زيبا لفظ ممنوعيت را برداشته و در ورودیِ در و روی کارت نمايشگاه نوشته­اند «ورود آقايان آزاد نيست.»

با توجه به اينکه اکثر اين زنهای شجاع و پيشگام _ که جلوتر از زمانه­ ی خود می­زيسته­ اند و به نظر می­رسد زنانی بوده ­اند که با مردانی دموکرات همگام و همراه بوده­ اند و اين شجاعت را داشته­ اند که بر خلاف جريان آب شنا کنند _ به احتمال بسيار زياد تاکنون درگذشته­ اند و اين عکس­ها جنبه­ ی پژوهشی داشته و سندی از دوران گذر از سنت به مدرنيته و شکل­گيری طبقه­ ی متوسط است و طبعا بازديدکنندگان بر اين نکات وقوف داشته و دارند، آزاد نبودن ورود آقايان به نمايشگاه عجيب می­نمايد.

 

می­توان پرسيد آيا اگر مردی در پی اين پژوهش رفته و به چنين عکس­های ماندگاری دست يافته بود، به دليل مرد بودنش و زن بودن سوژه­ه ای عکس بايد از ادامه ­ی تحقيقش جلوگيری می­شد؟

تاريخ اجتماعی و اسناد هر کشوری متعلق به همه­ ی مردم آن کشور است. نمی­شود تاريخ را خط­کشی کرد يا آگاهی يافتن بر اسناد دوره­ های سپری­ شده ی تاريخی را، به دليل جنسيت، برای نيمی از جامعه ممنوع يا آزادی آنها را برای ديدن اين اسناد از آنها سلب کرد.

پريسا دمندان

 

  

 

پريسا دمندان متولد 1346 ، فارغ­ التحصيل رشته­ ی عکاسی از دانشگاه ، عکاس و پژوهشگر تاريخ عکاسی است.

او کارش را با عکاسی مستند اجتماعی آغاز کرد و نمايشگاه­هايی ار جمله: پرتره­ ها، انسان و کار، معدنچيان معدن سرب نخلک، با حاشيه­ نشينان خليج، تصاويری از زن ايرانی، زندان جوانان تهران و بشاگرد در داخل و خارج از ايران برگزار کرده است.

با تنگ­تر شدن فضای عکاسی مستند، او از سال 1372 با هدف حفظ و نگهداری آرشيوهای عکس در خطر، به پژوهش روی آورد و تاکنون به جز گردآوری عکس­های عکاسان قديمی اصفهان، ساماندهی مجموعه عکس­های ارنست هولستر، مهندس تلگراف و عکاس آلمانی، موجود در مرکز اسناد و مدارک ميراث فرهنگی تهران، خاکبرداری و جمع­آوری آرشيوهای عکس استوديوهای ويران­شده­ی شهر بم، پس از زلزله، پروژه­ی آزمايشی کتابخانه­ی بريتانيا و ساماندهی مجموعه عکس­ها و ايجاد بانک ديجيتالی اطلاعات تصويری و اسناد احمد شاملو و…را به سرانجام رسانده است. همچنين او کتاب های «شيوه­ی ديگری برای گفتن» اثر جان برجرو «يک دم نور و پلارويدها»ی تارکوفسکی را به فارسی ترجمه کرده است.

اين نمايشگاه تا سوم خرداد در گالری شماره شش واقع در ميدان سنايی، کوچه هجدهم شماره شش به جز پنجشنبه­ ها از ساعت 4 تا 8 ادامه خواهد داشت.

منبع : مدرسه فمینیستی

دختر ارمنی با لاکِ سبز / داستانی از جواد موسوی خوزستانی

آن شبِ جشن تولد، در شلوغي و ازدحام مهمان‌‌‌‌ها ــ نزديك به 30 نفر آمده بودند ــ بعد از صرف شام، با وجود همه‌‌‌ی تردیدهایم و ترس از این که جواب رد بدهد اما دل به دریا زدم و به هر بهانه‌‌‌ای بود صبر کردم تا مهمان‌‌‌ها بروند و بالاخره توانستم در آشپزخانه باهاش صحبت کنم.  

ــ گفتی می‌‌‌خوای منو تنها ببینی؟

با اتکا به نفس، تو چشماش سیخ نگاه کردم و گفتم: آره، خیلی حرف دارم باهات.

لحظه‌‌‌ای مکث کرد، و بعد : «واسه چی؟»

در مورد پیشنهادم!

ــ وقت مي‌‌‌خوام. بايد فرصت بدي. نمي‌‌‌تونم اين قضیه رو هضم‌‌‌اش‌‌‌ كنم. چهارسال گذشته، و تو در این چهارسال کجا بودی… باید فکر کنم.

به چی؟ … به چه چیزی می‌‌‌خوای فکر کنی آرسینه‌‌‌جان؟ نکنه واقعن خیال می‌‌‌کنی توی این چهارسال، همه خاطرات‌‌‌‌مو فراموش‌‌‌ کردم؟

و در حالی که سعی می‌‌‌‌کنم عمق صداقت و مظلومیت‌‌‌‌ام را از حالات چهره‌‌‌‌ام متوجه شود ادامه می‌‌‌دهم که : آرسینه به خدا همیشه منتظر بودم، اگه نبودم که تا حالا صبر نمی‌‌‌کردم، رفته بودم پی کارم و سروسامونی به زندگی‌‌‌‌م داده بودم.

بی‌‌‌که نگاه‌‌‌ام کند : «مسئله‌‌‌‌ی من این نیست که تو داری می‌‌‌گی.»

پس مسئله چیه عزیزم؟

ــ آخه کلاهتو قاضی کن، واقعن فکر می‌‌‌کنی تصمیم گرفتن در این موارد واسه یه دختر، کار آسونیه؟ تو خودت اگه جای من بودی…

آرسینه لطفن به من نیگاه کن!

نگاه‌‌‌ام می‌‌‌کند. می‌‌‌گویم: بازم حرف‌‌‌هایی که تو تلفن زدی داری تکرار می‌‌‌کنی!  بازم که جواب‌‌‌های سربالا می‌‌‌دی خانومی! از حرف‌‌‌های من طوری برداشت می‌‌‌‌کنی که انگار می‌‌‌خوام آزادی‌‌‌‌تو ازت سلب کنم! [چند لحظه سکوت، و بعد:] بسیار خوب، تو بُردی، دستامو ببین، آ، آ، برده‌‌‌ام بالا، کاملن تسلیم‌‌‌ام خانومی!… گرچه باید اعتراف کنم که ته دلم، قضاوت جنابعالی‌‌‌‌رو قبول ندارم و راستش فکر می‌‌‌کنم که زیرپوستی داری یه کم بدجنسی می‌‌‌کنی،

ــ خیلی بی‌‌‌انصافی.

ولی خب انگار حق با تو اِ ، اما صادقانه بگم که من بیشتر از هر کس دیگه نگران آینده‌‌‌‌تم، با اون سابقه‌‌‌ات و حالا هم می‌‌‌بینم که هنوزم دست‌‌‌بردار نیستی. مطالب تند و تیز وبلاگتو می‌‌‌خونم. دختر مگه از زندگیت سیر شدی؟ نکنه می‌‌‌خوای دوباره همون دردسرها واسه‌‌‌‌ت پیش بیاد…؟ خواهشن یه کم به فکر آینده‌‌‌ات باش. نمی‌‌‌گم به فکر آینده‌‌‌مون، آینده‌‌‌ی خودت لااقل!

چند ثانیه می‌‌‌‌گذرد که نگاه تیز و پرسنده‌‌‌‌اش ناگهان به چشمان‌‌‌‌ام دوخته می‌‌‌‌شود. مثل کسی که دست‌‌‌‌اش رو شده باشد بی‌‌‌‌اختیار نگاه‌‌‌‌ام را می‌‌‌‌دزدم. با خودم می‌‌‌‌گویم نکند پسِ ذهن‌‌‌‌‌ام را خوانده است؟ بنابراین بحث را ادامه نمی‌‌‌دهم. سکوت می‌‌‌کنم. او هم ساکت است.

نگاه‌‌‌‌ام را دزدکی به خرمن موهایش می‌‌‌‌‌دوزم که خوش‌حالت است و همرنگ با مردمك چشم‌‌‌‌‌هایش. فرق وسط دارد و دسته‌‌‌‌‌ي موها از دو طرف بر شانه‌‌‌‌‌اش آويخته. رُژ لب‌‌‌‌هایش، ملايم است. خواستم بگویم: آرايش ملايم به چهره‌‌‌‌ات به‌‌‌‌تر مي‌‌‌‌‌شينه…  اما گفتم: حالا چرا سر پا وايسادي؟

بلافاصله خودم روي صندلي مي‌‌‌‌نشينم و باز هم نگاه‌‌‌‌اش می‌‌‌‌کنم: تي‌‌‌‌شِرت آبي و شلوارك سفيد. ترکیبی از رنگ‌‌‌‌‌های مورد علاقه‌‌اش! همچنان تو آشپزخانه هستيم. باز‎هم چاي مي‌‌‌‌ريزد. وقتی با آرسینه هستم ـ به‌‌‌خصوص اگر در آشپزخانه باشیم ـ نابه‌‌‌‌خود از احساس لطیفِ امیدواری و اطمینان، سرشار می‌‌‌شوم که شاید ناشی از روشن شدن روزنه‌‌‌ی امید به آینده و سروسامان گرفتن زندگی‌‌‌ام است. به هیچ قیمتی حاضر نیستم این حس و حال را با چیزی در دنیا عوض کنم.

فنجان چای‌‌‌ام را کنار دست‌‌‌م روی میز می‌‌‌گذارد با مهری مادرانه. مادری که در نوجوانی از دست داده بودم. به طرف پاكت سيگار دست مي‌‌‌‌برد. كشيدگي انگشت‌‌‌‌ها و لاك سبز ناخن‌‌‌‌هايش.  بی‌‌‌‌اختیار نگاه‌‌‌‌ام پایین می‌‌‌‌افتد به ناخن‌‌‌‌های بلند خودم که لاک ندارند.

سیخ کبریت را از جعبه در می‌‌‌‌آورد و سیگارش را روشن می‌‌‌‌کند. دل‌‌‌‌‌م مي‌‌‌‌‌خواهد بگويم: من هم مي‌‌‌‌كشم! چيزي نمي‌‌‌‌گويم.  به نارنجي آتش كبريت گره خورده‌‌‌‌ام، به قهوه‌‌‌‌اي تيره‌‌‌‌ي چشم‌‌‌‌‌هایش كه حالا شعله‌‌‌‌‌ورند.

ــ در این سال‌‌‌ها کجا بودی تو؟

با دهان نیمه‌‌‌باز سکوت کرده‌‌‌ام و منتظر می‌‌‌مانم. با آهی از ته دل ادامه می‌‌‌دهد : «نمی‌‌‌دونی چقدر سخت گذشت، چقدر تنهایی کشیدم، چه روزها و ماه‌‌‌‌هایی که در سکوت سرد اتاقک با خودم حرف می‌‌‌زدم و می‌‌‌‌‌‌دیدم به جز خدا واقعن هیچ پناهی تو تموم این دنیا ندارم ….»

مثل بچه‌‌‌‌ای خطاکار، بُق کرده‌‌‌ام و حتا جرعت نمی‌‌‌‌کنم نگاه‌‌‌اش بکنم.

ــ بگذریم،.. راستی بهت گفتم که رسمن عذرمو خواستن از بهزیستی؟،»

به خودم می‌‌‌آیم : آخه به چه دلیل؟ مگه شهر هِرته؟… ببینم شکایت هم کردی؟

ــ به کی؟ به چه مرجعی باید شکایت می‌‌‌کردم تا واقعن حرفمو بشنوند و ترتیب اثر بدهند؟

خوب معلومه، به وزارت کار دیگه!

ــ آره خب، رفتم دنبالش، چندبار هم رفتم، ولی کسی جواب مشخصی نداد، حواله‌‌‌ام کردن به صبر، که یعنی خودشون پیگیر می‌‌‌شن ، آخرشم وقتی منوط کردن به استعلام از دادگاه، دست از پا درازتر، به این نتیجه رسیدم که باید قیدشو بزنم.

حالا می‌‌‌خوای چیکار کنی آرسینه؟ ببینم می‌‌‌خوای من قضیه رو پیگیری کنم؟

ــ نه بابا، بی‌‌‌‌خیالش، حداقل دو ساله که گذشته،..

به حرف‌‌‌‌هایش گوش می‌‌‌‌دهم اما ذهن آشفته‌‌‌ام، آنی راحت‌‌‌ام نمی‌‌‌گذارد. مدام به صحنه‌‌‌ی جدایی‌‌‌مان در چهارسال پیش گریز می‌‌‌زند و لحظه‌‌‌‌های عذاب‌‌‌آور وجدان‌‌‌‌درد و پشیمانی‌‌‌ام از رفتاری که با آرسینه داشتم.  نباید پای‌‌‌ام را کنار می‌‌‌کشیدم و فِلنگ را می‌‌‌‌بستم،…

به سختی تلاش می‌‌‌کنم تا پرش‌‌‌های بی‌‌‌‌مهار ذهن‌‌‌ام را کنترل کنم. باید راه‌‌‌حلی پیدا کنم تا وقت بیشتری برای با او بودن، داشته باشم. باید عملن بهش ثابت کنم که با همه وجودم دوستش دارم، که می‌‌‌خواهم جبران کنم، که  در کنارش بودن برایم از همه‌‌‌چیز دنیا ارزشش بیشتر است….

انگار مطلبی یادش آمده باشد می‌‌‌خندد و با برقی در چشم‌‌‌هایش اضافه می‌‌‌‌کند: «هی! قراره که بچه‌‌‌ها هفته‌‌‌ی آینده …»

جمله‌‌‌اش را نیمه‌‌‌‌تمام رها می‌‌‌کند. هنوز به‌‌‌‌ام اعتماد ندارد. شاید چهارسال دوری و فاصله دلیل‌‌‌اش باشد. پُک عمیقی به سیگارش می‌زند و یک عالمه دود را به‌‌‌‌عمد در صورت من پخش می‌کند…

لبخند، هنوز از لب‌‌‌‌هاش محو نشده، دست‌‌‌‌‌ها را تراز برجستگی‌‌‌‌های سینه‌‌‌‌اش بالا مي‌‌‌‌آورد:

ــ بعضي اتقاقات اون‌‌‌قدر غیرعادی‌‌‌اند که به آدم شوك وارد مي‌‌‌‌كنه، مثل همین شوک پارسال…

در حالی که مطمئن‌‌‌‌ام منظورش همان اولین دیدارمان است یعنی جلوی دانشگاه تهران پس از چهارسال که همدیگر را گُم کرده بودیم، ولی خودم را به نفهمی می‌‌‌زنم و  ازش می‌‌‌پرسم : شوک پارسال؟ نمی‌‌‌‌فهمم آرسینه منظورت کدوم شوکه؟

ــ به قول‌‌‌گفتنی، یک رأی دادیم و یکساله که داریم دنبالش می‌‌‌‌دویم.

قاه قاه می‌‌‌‌خندم : پس تو هم به قول معروف «رنگی» شدی! تا حالا به‌‌‌‌‌ام نگفته بودی!… اووو وَه ، فمینیسم رنگی! اونم سبز ! خیلی با مزه‌‌‌‌‌ست، نه؟

ــ طوری وانمود می‌‌‌کنی که انگار از هیچی خبر نداری؟

ای بابا، آخه از کجا خبر داشته باشم؟ منِ بیچاره که از کله سحر پا می‌‌‌شم می‌‌‌‌کوبم تا کیلومتر 18 جاده‌‌‌مخصوص کرج که سر ساعت هفت و نیم صبح، شرکت باشم و تا غروب اگه برسم خونه، خیلی هنر بکنم فقط تدارک شامه و بعد هم اگه دفاتر حسابداری شرکت رو نیاورده باشم که تو خونه انجامشون بدم، فقط می‌‌‌تونم چند صفحه کتاب بخونم، و ندرتی بشینم پای ماهواره و سریال‌‌‌های خانوادگیِ فارسی‌‌‌‌‌‌وانو نیگا کنم، همین!… خودت‌‌‌ام که چیزی به‌‌‌‌ام نمی‌‌‌‌گی،.. هی، می‌‌‌گم نکنه خودتو با مبارزه مخفی درگیر کردی، چریک شدی! مبارزه مخفی: هم استراتژی، هم تاکتیک!!… [صدایم را کمی پایین می‌‌‌کشم و می‌‌‌گویم] ببینم دختر شیطون نکنه مسئول شاخه‌‌‌ی ارامنه تو جنبش سبز شدی [و زورکی می‌‌‌‌خندم.]

ــ حالا چرا یکریز داری مزخرف می‌‌‌گی؟… اصلن معلومه چِت شده؟

بازم می‌‌‌‌خندم . اما لج می‌‌‌‌کنم، از خَر بازی‌‌‌‌هایش انگار حرصی شده‌‌‌‌ام ، ترس بَرَم داشته که خدایی‌‌‌‌نکرده بار دیگر کاری دست خودش بدهد و واسه‌‌‌‌ی چندسالِ دیگر از دستش بدهم. دلم نمی‌‌‌‌خواهد کوتاه بیایم… اما آرسینه سکوت می‌‌‌‌کند، و پُکی عمیق‌‌‌‌تر به سیگار… سکوت‌‌‌‌اش، یعنی که من باخته‌‌‌‌ام… آتش‌‌‌بس برقرار می‌‌‌‌شود.

آن شب فکر می‌‌‌‌کنم ساعت از 12 گذشته بود که بالاخره از آشپزخانه بیرون ‌‌‌آمدیم. دَم در، پیش از خداخافظی با لحنی آرام و مهربان گفتم : می‌‌‌بینی آرسینه چقدر حرف داریم. آخه حکایت چهار سال جدایی‌‌‌یه و حالا که دوباره همدیگه‌‌‌رو پیدا کردیم… ببینم حالا نظرت چی‌‌‌یه، بالاخره می‌‌‌خوای که قرار بگذاریم؟…

با مکثی طولانی، سرانجام گفت «باشه، هر وقت خواستی بيا همين‎‌جا. فقط صبح نباشه، بعدازظهر منتظرتم» و خوشبختانه لبخند زد. که نشانه‌‌‌ی خوبی بود.

لبخندش را به فال نیک گرفتم و با قوّتِ قلب بیشتری که به دست آورده بودم، با توافق خودش، برای سه هفته بعد، قرار دیدار گذاشتم و گفتم : اگه ساعت سه باشه، خوبه؟

ــ چهار بهتره، اگه بتوني.

باشه، ساعت چهار، همين‎‌‌جا.

***

چند سالی می‌‌‌‌شد که ازش بي‌‌‌‌خبر بودم. نمي‌‌‌‌دانستم که پس از خلاص شدن از آن گرفتاری، در ايران مانده يا به ارمنستان مهاجرت كرده است؛ تا بعدازظهر يك روز پاييز جلو دانشگاه تهران، راسته‌‌‌‌ی كتابفروشي‌‌‌‌ها بار ديگر به هم برخورديم. انگار دنیا را به من داده بودند. تا چند لحظه باورم نمی‎‎‎شد فکر می‎‎‎کردم دارم خواب می‎‎‎بینم. دیدن دوباره‎‎‎ی آرسینه برای من واقعن مثل یک معجزه بود، معجزه‎‎‎ای پُر از برکت و امید و خوشحالی. روزنه‎‎‎‎ای به سوی آرامش، رهایی از سال‎‎‎های عذاب وجدان، سال‌‌‌های تنهایی‎‎‎ام…

در دفتر خاطراتم با خطی زیبا و درشت، روز و ساعت و ثانیه‎‎‎ی آن دیدار سرنوشت‎‎‎ساز را یادداشت کرده‎‎‎‎ام. خلاصه آن روز، خريد كتاب بود و ادامه‌‌‌‌اش در خیابان «کریم‌‌‌‌خان» و بعد كافي‌‌‌‌شاپ خيابان «آبان» و كلي گپ‌و‌‌گفت از خاطرات دوران دانشجویی و روابط گذشته‌‌‌مان … تا ساعت هفت غروب كه بالاخره از هم جدا شديم و قرار دیدار دو هفته‌‌‌‌ي بعد را در منزل‌‌‌اش گذاشتيم  که جشن تولدش بود و چقدر هم خوش گذشت. دیدارهای بعدی‌‌‌مان هم در واقع با اصرار و پافشاری من، به تدریج ادامه پیدا کرد تا حالا که حدود یازده ماه گذشته است.

معمولن منم که به دیدارش می‎‎‎روم، هیچ‎‎‎‎وقت نشده دست خالی بروم منزل‎‎‎اش، هرطور شده هدیه ناقابلی برایش می‎‎‎خرم. هیچی که نخرم حداقل پانصدگرم کالباس‌‌‌‌ [ژان‌‌‌‌بُن مرغ را خیلی دوست دارد] و مقداری خیارشور و زیتون‌‌‌‌پرورده و دوتا نان باگِت، که حتمن می‌‌‌خرم. آخه ما ارمنی‌‌‌ها به خوردن کالباس، عادت داریم… امشب اما آمده‌‌‌ایم بیرون. از آخرین باری که با هم بیرون رفته بودیم ماه‌‌‌‌ها گذشته و حالا برای بار دوم دعوت‌‌‌اش کرده‌‌‌ام به کافی‌‌‌‌شاپ خیابان آبان. آن‌‌‌قدر خواهش‌‌‌التماس‌‌‌اش کردم تا بالاخره پذیرفت.

از قبل نقشه کشیده‌‌‌ام که امشب کلی از مزایای واقعی زندگی مشترک باهاش صحبت کنم، و ازش بخواهم که یک‌‌‌‌بار برای همیشه، گذشته‌‌‌ها را فراموش کند. همه‌‌‌ی امیدواری‌‌‌‌ام این است که با شنیدن حرف‌‌‌های صادقانه‌‌‌‌ام، تردید و چه‌‌‌کنم، چه‌‌‌کنم را کنار بگذارد و به طور جدی به پیشنهادم فکر بکند. بالاخره بعد از یک‌‌‌سال، تکلیف‌‌‌ام را بدانم… ولی نباید مستقیم بروم سر اصل مطلب. باید خیلی با احتیاط عمل کنم و از فضاهای مورد علاقه خودش، به موضوع، نقب بزنم. پس باید صبور باشم. هر کاری، راه و روش خودش را دارد.

آره، امشب برای آینده‌‌‌ی من و آرسینه واقعن سرنوشت‌‌‌ساز است. آینده‌‌‌ی روشن و مطمئنی که هر دوی‌‌‌مان بهش نیاز داریم. تصمیم دارم هر طور شده ثابت کنم که این بار حاضرم در همه‌‌‌ی سختی‌‌‌ها و ناملایمات تا پای جان ــ آره تا پای جان ــ همراه‌‌‌ش باشم. در همه فعالیت‌‌‌هایش کنارش باشم و مسئولیت به عهده بگیرم… خلاصه یک عالمه حرف و درد دل دارم که با این دختر بزنم و بهش حالی کنم که اگر در آن واقعه، خودم را زدم به کوچه‌‌‌‌علی‌‌‌‌چپ و در آن شرایط سخت و ملتهب، فلنگ را بستم و تنهایت گذاشتم اما صادقانه دلیل‌‌‌اش بی‌‌‌مهری کردن به تو یا منافع‌‌‌طلبی و خودخواهی‌‌‌‌ام نبود. بعد هم دست‌‌‌‌ام را به علامت سوگند می‌‌‌آورم بالا و خیلی متین و جدی بهش می‌‌‌گویم : به شرافت‌‌‌م قول می‌‌‌دهم که از این پس هرگز چنین رفتار غیرمسئولانه‌‌‌ای از من نخواهی دید…

ــ به کی داری سلام می‌‌‌کنی؟

با منی آرسینه؟… چطور مگه؟

ــ آخه دست‌‌‌تو آوردی بالا و داری تکون می‌‌‌دی!.. داری با دیوار سلام‌‌‌علیک می‌‌‌‌کنی؟!

به جای دادن پاسخ، به میز کنار پنجره اشاره می‌‌‌کنم : هم دِنجه و هم خیابونو می‌‌‌بینیم،.. و همزمان، دستم را بالا می‌‌‌‌برم و به صاحب کافی‌‌‌شاپ علامت می‌‌‌دهم که ما این میز را انتخاب کردیم…

دو طرف میز می‌‌‌نشینم رو در ‌‌‌روی هم. کیف قهوه‌‌‌ای‌‌‌‌رنگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را مثل دفعه قبل روی میز می‌‌‌گذارد.  نمی‌‌‌دانم چرا امشب کمی دلشوره دارم… شیرقهوه سفارش می‌‌‌دهیم. از کیف‌‌‌اش کتاب کوچکی را در می‌‌‌آورد. در حالی که سعی دارم چهره‌‌‌‌ام مهربان و مظلوم به نظر برسد ازش می‌‌‌پرسم : انگار کتاب داستانه؟

ــ آره، قصه‌‌‌ی کوتاهی‌‌‌یه : «خانه‌‌‌ای در آسمان»

گلی‌‌‌ترقی! درسته؟

ــ زدی به خال، البته یکی از بهترین‌‌‌های گلی‌‌‌ترقی‌‌‌یه،.. فقط چند صفحه مونده تمومش کنم.

راستی ببینم آرسینه، تو اين مدت، شده که خودت هم دستي به قلم برده باشي، داستان یا شعر، مثل اون موقع‌‌‌ها که می‌‌‌نوشتی؟

خنده‌‌‌‌ی ریزی می‌‌‌کند اما با لحنی جدی می‌‌‌گوید: «ببینم تو موبایل داری؟»

ــ آره، چه طور مگه؟

ــ اگه روشنه، لطفن خاموش‌‌‌‌اش کن.

در می‌‌‌آورم از کیف‌‌‌‌ام و خاموش می‌‌‌کنم.

ــ باطری‌‌‌‌اش هم جدا کن لطفن !

منم با تبسم و کمی احساس ضعف : اوکی! گرفتم.

و درحالی که باطری را از گوشی جدا می‌‌‌کنم با خودم می‌‌‌گویم : وای که چه خوش‌‌‌‌خیال و ساده ‌‌‌است این دختر، فکر می‌‌‌کند با این کارها، به قول‌‌‌گفتنی «Safe» می‌‌‌شود.

از نسکافه‌ام جرعه‌ای می‌‌‌خورم. داشتی می‌‌‌‌گفتی.

حالا با لحن و چهره‌‌‌ای مطمئن : «آره، بعضی وقت‌‌‌‌ها سعی کرده‌‌‌‌ام چیزی بنویسم. ولی با این وضع شلوغ و درهم که خودت می‌‌‌‌بینی این راهپیمایی‌‌‌‌ها و درگیری‌‌‌‌ها… اون‌‌‌‌وقت نوشتن داستان، خیلی سخت می‌‌‌‌شه… اگر هم بنويسم، معمولن پاره‌‌‌‌شون مي‌‌‌‌كنم،… به قول آرمِن تا نوشته نشده‌ان، قشنگ‌‌‌‌ان ولي تا رو كاغذ مي‌‌‌‌يان، بد‎تركيب مي‌‌‌‌شن، از ريخت مي‌‌‌‌افتن! … ولی نوشتن مقاله یا گزارش، خب فرق می‌‌‌کنه.»

هم‌‌‌چنان گرم و پُر انرژی ادامه می‌‌‌دهد که: «ای بابا، مگه این روزها فیس‌‌‌‌بوک و بالاترین و این همه بمبارونِ خبر اصلن می‌‌‌‌ذاره که داستان بنویسی،.. بعضی خبرها این‌‌‌‌قدر نگران کننده‌‌‌‌ست که آدم سرگیجه می‌‌‌‌گیره، تو فکر کن بچه‌‌‌‌های شهرستان‌…»

آرسینه به وقت حرف زدن از دست‌‌‌‌هاش به خصوص از ميميك صورت بهره مي‌‌‌‌گيرد و اين رفتار باعث جذب مخاطب‌‌‌‌اش مي‌‌‌‌شود. گرم برخورد مي‌‌‌‌كند و اين گرما و صميميت، انرژي مثبت به طرف مقابل می‌‌‌‌دهد يا من چنين حس مطبوعي از او دريافت مي‌‌‌‌كنم. در دانشکده هم وقتی برای اولین‌‌‌بار به هم برخوردیم همین حرکات بی‌‌‌ریا و خروشان، و حُجب بی‌‌‌کرانه‌‌‌‌ای که موج می‌‌‌زند در چشماش، مجذوب‌‌‌‌م کرد.

از بودن با او خسته نمی‌‌‌شوم. رفتاری ساده و بی‌‌‌‌تکّلف دارد. صدایش مثل مخمل، نرم است. دلم می‌‌‌خواهد دست کوچولویش را بگیرم تو دستم و نوازش کنم ولی مطمئنم که اجازه نمی‌‌‌دهد، بس‌ که منزه‌‌‌طلب است این دختر. همیشه همین‌‌‌طور بوده : مقرراتی، پولادین، و پای‌‌‌بسته‌‌‌ی اصول اخلاقی…. البته شیفته‌‌‌ی همین پاکی و نجابت‌‌‌‌اش هستم.

امشب اما حس و حال عجیبی دارم. انگار در اعماق وجودم رسوب‌ِ سنگين‌ آن‌ وحشت‌ دايمي‌، که طی سه سال اخیر رهایم کرده بود بار دیگر بیدار شده است. واقعن نمی‌‌‌‌‌دانم دلیل‌‌‌اش چیست؟ معمولن زمانی که با آرسینه بیرون می‌‌‌رویم بفهمی‌‌‌‌نفهمی به این دوگانگی و حالت تشویش دچار می‌‌‌شوم ولی امشب، خیلی شدیدتر است. با این حال لبخند می‌‌‌‌زنم و سعی می‌‌‌کنم برق تشویش را توی چشم‌‌‌‌‌هام نبیند. تشویش از این جهت که دوست ندارم وارد مقولات سیاسی بشوم. ولی از بد‌‌‌شانسی‌‌‌ام هر وقت که با هم هستیم نابه‌‌‌خود، بحث را به فضای انتخابات و حق‌‌‌رأی و حقوق زنان و این چیزها می‌‌‌کشاند. دلم می‌‌‌خواهد التماس‌‌‌اش بکنم به مسیح قسم‌‌‌اش بدهم که آرسینه‌‌‌‌جان لااقل امشب را به خاطر من کوتاه بیا، من نیامده‌‌‌ام که این حرف‌‌‌های دلهره‌‌‌آور را بشنوم، دعوت‌‌‌ات کردم تا در باره سروسامان دادن به زندگی‌‌‌مون صحبت کنیم نه در باره راهپیمایی و درگیری، واسه همین نمی‌‌‌خواهم این صحبت‌‌‌ها ادامه پیدا کند. ولی می‌‌‌گویم : راستی ببینم آرسی، وبلاگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات هم فیلتر شده؟

با تعجب و استفهام نگاه‌‌‌‌‌ام می‌‌‌‌کند، نگاهی از جنس عاقل اندر سفیه. و می‌‌‌‌گوید: «اینو می‌‌‌‌پرسی که مثلن حرفی زده باشی؟!»، چشم‌‌‌‌های بی‌‌‌آلایش و معصوم‌‌‌‌‌اش را با احتیاط و تردید به چشم‌‌‌ام می‌‌‌دوزد و زیر لب ادامه می‌‌‌‌دهد: «ببینم تو که اون دفعه گفتی وبلاگمو مرتب می‌‌‌خونی!»

انگار بدجوری گاف دادم : ای بابا، معلومه که می‌‌‌خونم ولی چون توی شرکت‎‎‎مان فیلترشکن داریم، متوجه نمی‌‌‌شم.

و پیش‌‌‌دستی می‌‌‌کنم : آهّااا خوب شد که یادم اومد ببین من ای‌‌‌‌میل‌‌‌‌آدرس جدیدت رو ندارم عزیزم.

و برای دور زدن کاملِ فضای انتخابات و باقی قضایا، آدرس ای‌‌‌‌میل‌‌اش را می‌‌‌‌نویسم و بلافاصله می‌‌‌‌گویم: برایت کلیپ جدید «سوسن خانم» رو ای‌‌‌‌میل می‌‌‌‌کنم. بچه‌‌‌ها اینو تو شمال، ویلای یکی از دوستان، ضبط کرده‌‌‌اند. وقتی کلیپ سوسن‌‌‌خانومو دیدی دلم می‌‌‌خواد نظرت رو بدونم، آخه خیلی حرف‌‌‌آ در موردش می‌‌‌گن، که مثلن ضد فمینیستی و چه می‌‌‌دونم از این گیرهای سه‌‌‌پیچ دیگه…

ــ فقط خواهشن یه وقت حرف‌‌‌‌های بی‌‌‌‌‌ربط ننویسی تو ای‌‌‌‌میل… می‌‌‌‌دونی که چی می‌‌‌‌گم…

نوک زبانم می‌‌‌آید بهش تشر بزنم که : مگه با خَر طرفی؟.. اما می‌‌‌‌گویم:  ویکتوریا رو می‌‌‌‌بینی ؟

ــ کدوم ویکتوریا؟… نمی‌‌‌‌شناسم‌‌‌‌اش.

بی‌‌‌‌اختیار می‌‌‌پُکم از خنده : خَره، منظورم سریال تلویزیونیِ ویکتوریاست، شبکه فارسی‌‌‌‌‌وان رو می‌‌‌گم، همین که این روزا همه نگاه می‌کنن…

ــ آآهّا ، فارسی‌‌‌‌وان!…

خب آره.

ــ حالا چی شده همه به فارسی‌‌‌‌‌وان علاقمند شده‌ان؟ ببینم نکنه تو هم واسه این که میزان محبوبیت فارسی‌‌‌‌‌وان دست‌‌‌‌ات بیاد، داری نظرسنجی می‌‌‌‌کنی؟

اصلن بی‌‌‌خیالِ فارسی‌‌‌‌‌وان،..

ــ خودت پرسیدی!

منو باش که در مورد فارسی‌‌‌‌‌وان دارم از کی می‌‌‌پرسم! چقدر حواس‌‌‌پرتما، یادم می‌‌‌ره که تو از این چیزای پیش‌‌‌پا افتاده!! خبر نداری، فقط حواس‌‌‌‌ات شش‌دانگ به عالم معقولاته : عالم نسوان…

[آخ! لعنت به من، بازم دسته گُل به آب دادم،..] دهن گَل‌و‌گشادم را می‌‌‌‌بندم و سکوت می‌‌‌‌کنم. به‌‌‌‌عمد، نگاه‌‌‌‌ام را به بیرون، به تاریک‌‌‌روشنِ خیابان آبان می‌‌‌‌دوزم اما مطمئن‌‌‌‌ام که دوتا گوهر شب‌‌‌‌چراغ به رنگ قهوه‌‌‌‌ای بهم ُزل زده‌‌‌‌اند. نگاه شماتت بارش را حالا کاملن احساس می‌‌‌‌کنم.

هروقت آرسینه را عصبانی‌‌‌‌اش می‌‌‌‌کنم با حرارت بیشتری حرف می‌‌‌‌زند و من از این حرارت و حالات‌‌‌‌ش خیلی کیف می‌‌‌‌‌‌کنم.

ــ منتظرم،.. چرا حرفتو خوردی؟ داشتی با تمسخر می‌‌‌‌گفتی که شش‌‌‌‌دانگ حواس من به؟.. خب بگو تا بدونم اشکال‌‌‌اش چیه؟… بازم می‌‌‌‌خوای سرکوفت بزنی که این کارها فایده نداره چون مثلن وضع ترافیک‌‌‌‌‌مون این قدر مزخرفه و چون خودمون حقوق همدیگه‌‌‌‌رو رعایت نمی‌‌‌‌کنیم؟… مگه تا حالا شده من بهت گیر بدم و سرکوفت‌‌‌ات بزنم که مثلن چرا مدام هدفون تو گوشاته و موزیک رَپ گوش می‌‌‌کنی یا سریال‎‎‎‎های فارسی‎‎‎‎وانو نیگا می‎‎‎کنی، آره؟ خوب حتمن دوست‌‌‌داری و از این کار ، احساس رضایت می‌‌‌کنی…

این فرق می‌‌‌کنه آرسی‌‌‌‌‌خانوم. داشتن هدفون و آی‌‌‌‌پَد  چیزهایی شخصی و کاملن خصوصی‌‌‌‌‌ان… این طور فکر نمی‌‌‌کنی؟

ــ وای که تو چقدر عوض شدی!

عوض شدم یا پخته شدم؟

در حالی که به فنجان‌‌‌‌اش خیره است : «آهااا. که پخته شدی!.. جالبه،» و چشم از فنجان می‌‌‌گیرد و نگاه‌‌‌ام می‌‌‌کند : «شایدم حق با تو باشه؛ آره مشکلی به نام » ترافیک» ! چرا که نه؛ اصلن می‌‌‌تونه یک معضل ملی به حساب بیاد. حتا به اندازه‌‌‌ی یک فاجعه‌‌‌ی عموم‌‌‌‌بشری می‌‌‌تونه خطرناک باشه مگه نه؟»

خوشحال و هیجان‌‌‌زده از تأیید نامنتظرش، می‌‌‌گویم که : واژه‌‌‌ی خیلی مناسبی پیدا کردی آرسی، فاجعه! آره واقعن که فاجعه‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ست. اگه آلودگی هوا و دی‌‌‌اکسید کربن هم بهش اضافه کنی تازه اون‌‌‌وقته که عمق این فاجعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رو درک می‌‌‌کنی .

ــ «ببینم ، سرِ کاریه دیگه؟  آره؟» و نگاه شیطنت‌‌‌‌بارش را به خیابان می‌‌‌دوزد.

یک لحظه احساس تحقیر می‌‌‌کنم. آب دهانم را قورت می‌‌‌‌دهم و بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌که ضعف نشان بدهم، با ظاهری خونسرد اما خیلی محکم و مطمئن می‌‌‌گویم : هی دختر! روسری از سرت افتاده‌‌‌ها، هر نره‌‌‌‌خری از تو خیابون رد می‌‌‌شه، اَت به ما میخ می‌‌‌شه…

هنوز جمله‌‌‌ام تمام نشده، صورتش بُراق می‌‌‌شود و نگاهی به‌‌‌ام می‌‌‌کند که از صدتا تشر هم بدتر است. با دستپاچگی و خوشحالی می‌‌‌گویم : آها داشت یادم می‌‌‌رفت ازت بپرسم که با این اوضاع درهم‌‌‌جوش، و با اون سابقه‌‌‌ات، هیچ شده به رفتن و مهاجرت فکر کنی؟… همه که دارن می‌‌‌رن این روزآ.

مکث می‌‌‌‌کند در پاسخ دادن. فکر می‌‌‌‌کنم احتمالن ـ نه، حتمن ـ از دستم حرص‌اش گرفته… چند لحظه سکوت حاکم می‌‌‌‌شود. به انگشتان ظریف و لاک سبز ناخن‌‌‌‌های بلندش نگاه می‌‌‌‌کنم که بی‌‌‌‌اختیار روی میز، ضرب گرفته‌‌‌‌اند. حالا نگاهم به خیابان است و ظاهرن دارم به خاموش و روشن شدن نور قرمز چراغ‌‌‌های گردونِ آمبولانس، شایدم خودرو نیروی‌‌‌انتظامی نگاه می‌‌‌کنم اما در واقع به ریتم زیبایی که می‌‌‌نوازد، گوش سپرده‌‌‌ام. ضرب‌‌‌آهنگ ریتمی که آرسینه دارد می‌‌‌زدند با گردش منظم نور قرمز، همنوایی دارد. و بعد :

ــ منظورت ارمنستانه؟

…هر جا!

ــ «چراغ من در این خانه می‌‌‌‌سوزد.»!

در این لحظه صدای باز و بسته شدن درِ کافی‌‌‌شاپ را می‌‌‌شنوم. پشت به در نشسته‌‌‌ام. بلافاصله ضرب‌‌‌آهنگ دلنشین تماس ناخن‌‌‌های آرسینه با سطح میز، قطع می‌‌‌شود. ناخن‌‌‌های سبز در مشت‌‌‌اش پنهان می‌‌‌شوند. با حذف رنگ سبز، تیرگیِ رنگ سیاه‌‌‌سوخته‌‌‌ی کیف آرسینه تو چشم‌‌‌ام می‌‌‌‌دَود. دست‌‌‌اش را روی کیف‌‌‌اش می‌‌‌گذارد. نگاه مضطرب‌‌‌‌اش بین من و کسی که الآن وارد کافی‌‌‌شاب شده در نوسان است. با آمدن تازه‌‌‌‌‌‌وارد، صدای ملایم ‌‌‌موزیک هم انگار قطع می‌‌‌شود. جرعت نمی‌‌‌کنم پشت‌‌ ‌‌‌‌‌سرمو نیگا کنم و ببینم چه خبره. با دیدن چهره‌‌‌‌ی رنگ‌‌‌‌پریده‌‌‌‌ی آرسینه لرزش‌ بي‌اختيارِ تارهاي‌ قلب‌ لعنتي‌ام صدچندان می‌‌‌شود.  در این لحظه نور قرمزی که خاموش و روشن می‌‌‌شود حواسم را متمرکز می‌‌‌کند. تازه دوزاری‌‌‌ام می‌‌‌افتد. حالا یک چشم‌‌‌ام به نور قرمز است و چشم دیگرم به حرکات عجیب آرسینه که به سرعت برق،  دست راستش را به درون کیف می‌‌‌برد و در حالی که مشت کرده، آرام از کیف بیرون می‌‌‌کشد. حالا هر دو دست را برده زیر میز.  به کسری از ثانیه، سیم‌‌‌کارت موبایل‌‌‌اش را می‌‌‌بینم که چرخ می‌‌‌خورد و زیر میز مجاور کنار دیوار می‌‌‌افتد.

حیرت‌‌‌زده از حرکات فِرز و مسلط‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌اش، می‌‌‌خواهم بهش بگویم که از همان ابتدا که وارد کافی‌‌‌شاب شدیم راستش دلم شور می‌‌‌زد.  ولی تا بگویم که… حرفم را می‌‌‌‌بُرَد و در حالی که آنی از مرد تازه‌‌‌‌وارد چشم برنمی‌‌‌دارد :

ــ  فقط پاشو برو، همین حالا . معطّل نکن… اگه پرسیدن، بگو منو نمی‌‌‌شناسی،… برو نگران من نباش…

بی‌‌‌اختیار نگاهم به پایین‌‌‌‌‌‌‌‌‌بالا رفتنِ سیبک گلویش، دوخته می‌‌‌‌شود. قلبم می‌‌‌خواهد از جا کنده شود وقتی که از لای لب‌‌‌های خشک‌‌‌شده‌‌‌اش بی‌‌‌‌وقفه «برو، برو، برو، خودتو نجات بده» بیرون می‌‌‌ریزد بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که به من حتا نگاه کند.

ناگهان غم و اندوهی سنگین به قفسه سینه‌‌‌ام هجوم می‌‌‌‌آورد. صحنه‌‌‌ی دردناک جدایی‌‌‌مان در چهارسال پیش حالا بار دیگر جلوی دیدگانم مجسم می‌‌‌شود. سنگینی طاقت‌‌‌‌فرسای بار گناه، گناهی در حد خیانت و آمیخته به درد حقارتی بی‎‎‎پایان روی قلبم احساس می‌‌‌کنم. زبانم باد کرده، انگار که واقعن قرار است باز هم برای سال‌‌‌هایی طولانی همدیگر را نبینیم … باز هم تحمل سال‌‌‌‌ها تنهایی کُشنده و انتظار آمدنش… یکدفعه بغض می‌‌‌کنم.

نگاه لرزان و پُر سوآلم با صورت مهربان‌‌‌اش تلاقی می‌‌‌کند. گویی اولین بار است که چهره‌‌‌ی نجیب و دردمندش را می‌‌‌بینم. چقدر جوان است این چهره،  چقدر معصوم و مصمم است…

با کف دست، عرق پیشانی‌‌‌ام را می‌‌‌گیرم. سردی انگشتان‌‌‌‌‌ام  روی پوست صورت‌‌‌ام می‌‌‌نشیند. تردید و دو‌‌‌ ‌‌‌دلی نمی‌‌‌گذارد درست فکر کنم، تمرکزم را پاک از دست داده‌‌‌ام. نمی‌‌‌دانم چه خاکی باید به سرم بریزم. طوری منگ شده‌‌‌ام که انگار در چاه عمیق و تاریکی سقوط کرده‌‌‌ باشم. همه‌‌‌ی این اتفاقاتِ ناگهانی فقط در عرض چند ثانیه رو سرم هوار شده، خدایا اصلن باورم نمی‌‌‌شود که به یک چشم به‌‌‌هم زدن همه چیز زیر و رو شده باشد…

… در حالی که خیلی با احتیاط از صندلی بلند می‌‌‌شوم با خودم می‌‌‌گویم : رفتار این دختر چقدر منصفانه است. درست مثل دفعه قبل، نمی‌‌‌خواهد که پای من هم گیر بیفتد. خب انصاف هم خوب چیزیه، همه می‌‌‌دونن که من این دفعه واقعن نه سر پیازم و نه ته پیاز…

برای آخرین بار نگاه‌‌‌اش می‌‌‌کنم. حالا چهره‌‌‌اش را محو مي‌‌‌بينم. دست می‌‌‌برم به طرف چشم‌‌‌ها و چشم‌‌‌هایم را از اشک پاک می‌‌‌کنم. ای کاش حداقل این‌‌‌‌بار می‌‌‌توانستم به رسم خداحافظی، و تقدیر از این همه معرفت و لوطی‌‌‌‌منشی‌‌‌، پیش‌‌‌ پایش زانو می‌‌‌زدم و دست‌‌‌اش را می‌‌‌بوسیدم‌‌‌.

به سوی در خروجی می‌‌‌روم. سرم پایین است اما دل‌‌‌م مثل سیر و سرکه می‌‌‌جوشد. انگار بخشی از وجودم را جا گذاشته‌‌‌‌ام…  نزدیکِ در می‌‌‌رسم و می‌‌‌خواهم دستگیره را بگیرم، کسی در را برایم باز می‌‌‌کند. بی‌‌‌که سرم را بلند کنم با صدایی که گویی از ته چاه به گوش می‌‌‌رسد فقط می‌‌‌گویم ممنون. همچنان که نگاه‌‌‌ام پایین است به طور اتفاقی، کفش‌‌‌هایش را می‌‌‌بینم.  یکدفعه تمام تنم می‌‌‌لرزد. کفش نیست، پوتین است.  یک آن  از حرکت باز می‌‌‌مانم. تمام پوست بدن‌‌‌ام مور مور می‌‌‌شود. حالا کاملن منفعل‌‌‌ام، و منتظر که ….

واقعن نفهمیدم چه شد و چند لحظه از خود بی‌‌‌خود شده بودم ولی انگار نیرویی خارق‌‌‌العاده، برآمده‌‌‌ از اعماق وجودم باعث حرکت دوباره‌‌‌ی پاهایم می‌‌‌شود.   پایم که حالا به اختیار خودش حرکت می‌‌‌کند به آسفالت پیاده‌‌‌رو می‌‌‌رسد. پا و پوتین هم با من به پیاده‌‌‌رو می‌‌‌آید. سمت راست به طرف پایین خیابان حرکت می‌‌‌کنم که به زعم خودم هرچه زودتر برسم به خیابان ویلا  و از آن‌‌‌جا بندازم  تو خیابان طالقانی.  ناگهان جرقه‌‌‌ای تو ذهنم شعله می‌‌‌کشد که بزنم و دِ دَر رو،.. اما بلافاصله از این فکر ابلهانه منصرف می‌‌‌شوم. زیرچشمی، هوای پا و پوتین را دارم که دارد دنبالم می‌‌‌آید. منگ و با تردید ادامه می‌‌‌دهم. به مجردی که از کنار آخرین پنجره‌‌‌‌ی کافی‌‌‌شاپ می‌‌‌گذرم متوجه می‌‌‌شوم پا و پوتین انگار دارد ازم فاصله می‌‌‌گیرد.

جسارت پیدا می‌‌‌کنم و به بهانه‌‌‌ی دیدن اتومبیلی که دارد از خیابان می‌‌‌گذرد صورت‌‌‌ام را نود  درجه به سمت چپ می‌‌‌چرخانم و متوجه می‌‌‌شوم آن مرد انگار دارد واقعن ازم فاصله می‌‌‌گیرد. با خودم می‌‌‌گویم  هرچه بادا باد، و صورت‌‌‌ام را بیشتر می‌‌‌چرخانم و نگاه‌‌‌اش می‌‌‌کنم.

مأمور میانسالی را می‌‌‌بینم که سینی کوچکی حاوی سه‌‌‌تا لیوان مقوایی چای ـ شایدم نسکافه ـ و چندتا کیک، به دست گرفته و آرام و بی‌‌‌‌خیال به طرف خودرو نیروی‌‌‌‌انتظامی می‌‌‌رود.

این نوشته در فیس بوک مدرسه ی فمینیستی منتشر شده است

مریم بهرمن فعال جنبش زنان بازداشت شد


امروز، 21 اردیبهشت ماه 1390، مریم بهرمن فعال جنبش زنان در شیراز بازداشت شد.

ساعت هفت و نیم صبح امروز چند تن از مٱموران امنیتی با در دست داشتن حکم بازداشت به منزل این فعال اجتماعی مراجعه کرده و بعد از سه ساعت بازرسی منزل (اتاق شخصی) و ضبط بعضی از اموال شخصی،‌ از جمله تلفن همراه، چند جلد کتاب، لپ‌تاپ و…، ایشان را به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» بازداشت کرده‌‌اند.

پیشین ورودی‌های دیرین