دوده گیری / رویا صحرایی

فیس بوک مدرسه فمینیستی : دستمال گردگیری  انگار از دور صدایم می زند : آخرش چی ؟  بالاخره که باید بلند شوی  وکارهایت رو بکنی ؛  پاشو خجالت بکش  وقت ولو شدن روی مبل  نیست .

– گرد گیری کنم که چی بشه؟  دوباره خاک میاد و همه جا رو می گیره

– ای بابا این هم شد حرف ؟ پس دیگه  حمام هم  نمی خواهد بروی  ؛ تو که دوباره کثیف می شوی ؟! بس کن تو رو خدا عذر بدتر از گناه نیار! تو که به یک گردگیری ساده رضایت دادی ، حداقل اینکار روبکن.

– پس می خواستی چکار کنم از دم در بشورم و بسابم ؟ حوصله داری ها تو هم!

– نه حوصله ندارم اما اگریک بار هم در سال هم می شستی و می سابیدی به جایی برنمی خورد؛  می خورد؟

داد می زنم : شما  دستمال گرد گیری ها  همگی  پرچمداران سنت و عامل علافی و حرام کردن وقت و انرژی ما زنها هستید ؛ ای کاش  یک روزی نسل شما هم با نسل دیکتاتوری ها از روی زمین برداشته بشود!

بلند می شوم روی مبل صاف می نشینم ، ادامه می دهم :  دنیا پر از گرد خاک ؛ پراز کثیفی ؛ پراز لجن  ….

صدایم انگار دورگه می شود : چه می دونم پراز هزار تا بدبختی  هست  اون وقت  شما ها فکر گردگیری کردن هستید  و می خواهید غبارها رو از ظاهر زندگی ما زنها  بردارید؟ نه جانم این غبارهای که توی زندگی های ما نشته با هزار هزارتا دستما ل گرد گیری  نخی و خوش جنس مثل تو هم پاک نمی شود!  اون وقت تو می خواهی  که من بلند بشوم و  تو رو دستم بگیرم شروع کنم به گرد گیری که  چه بشود ، ها ؟ خودم رو مسخره کنم و  ادا در بیاورم که همه جا تمیزه  ؟ هر که یک ذره چشم بصیرت داشته باشد  می بیند که کثافت  رو همه جا رو گرفته!

دستما ل گرد گیری انگار زیر لب غر می زند : دیدن این افتضاحی که دورتا دور  تورو گرفته که نیازی به  چشم بصیرت ندارد؛

داد می زنم: چی گفتی؟

دستمال گرد گیری : هیچی به خدا ؛ دعوا داری ها ؟!

با همان صدای بلند ادامه می دهم : ببین اصلا حرف نزن ؛ ساکت باش ؛ شما ها قرن هاست که حرف زدید ، هر سال اول بهار انگار که فصل جاه و جلال و پادشاهی شما هاست ، سالها که چه عرض کنم ؛ قرنهاست که    صدای پای بهار   قبل از اینکه از  دل طبیعت شنیده بشود از درون خانه های  شرکت کننده گان در مسابقه های » شستن و روفتن «شنیده می شود . مسابقه ای  که هیچ وقت برنده ای  نداشته  و ننیجه اش  به جز دست درد و کمر درد و پا درد مادرانمان   چیز دیگری نبوده  ؛تازه  بدون حتی یک دستت درد نکنه خشک و خالی از طرف پدرهامان  !

دستما ل گردگیری  در حالی که قیافه حق به جانبی به خودش می گیرد و می گوید :  موج دوم فمنستی هم که در اروپا  تلاش کرد در آشپز خانه ها رو بندد و دکان خیلی از کاسه قابلمه هاد رو تخته کند باز هم نتوانست پیوند  ما دستمال گردگیری ها رو با زنها پاره کند.

از تعجب چشم ها یم انگار می خواهد از حدقه بیرون بزند : دنبال کلمه می گردم ؛ شاید فکر می کند که ساکت شده ام که با صدای محکم تر و بلند تری  ادامه می دهد : اصلا می دونی  چیه ؟ چه خوشت بیاد  چه بدت بیاد  ما  دستمال گردگیری ها معتقدیم  فلسفه وجودیمان  به زمان خلقت انسان یا حتی قبل از آن می رسد ،  رابطه ما با انسان  مخصوصا با زنها مثل رابطه او  با آب و خوراکی هست ، مثل  رابطه او با هوایی است که در آن نفس می کشد .

مشکوک بهش نگاه می کنم  صدایم رو پایین می آورم و  آرام می گویم : به به ! چه کلمات زیبا و دهان پر کنی ؛ این غلمبه سلمبه ها رو شما  از کی یاد گرفتید ؟

با صدای مغرور جواب می دهد : کسی بهم یاد نداده خودم خوندم ؛ سه چهار ماه بیش که اومدی کتابخونه ور گرد گیری کنی ؛ محو یکی از کتابها شدی و من رو هماجا روی کتابخانه جا گذاشتی .  من هم بیکار بودم  خودم نشستم همه کتابها رو خوندم .

با هما ن صدای متعجب و  آرام می گویم :عجب ؟ که کتاب های منو خوندی ؛  آره ؟ آهسته از سرجا یم  بلند می شود و به طرف دستمال گرد گیری حرکت می کنم .

آرام برش می دارم ؛ درحالی که  توی دستم مچاله اش می کنم   زمزمه می کنم  :

حالا دیگه واسه من کتاب می خونی ؟ ها ؟ اون هم کتابهای خود منو ؟  سعی می کنم بیشتر توی دستم مچاله اش کنم ؛ ادامه می دهم : اون وقت  باد به غب غب می اندازی و حرفهای  خودم  رو به خودم تحویل می دهی ؟ دیگه چی ؟

سعی می کنم آرامش خودم را حفظ کنم؛ ادامه می دهم :

خوب ؛ شئ حیاتی زندگی  من که با من  از مادر زاده شده ای  و  فلسفه وجودی ات در زندگی من  مثل هوایی است که نفس می کشم ؛  می شود خواهش کنم بفرمایید بعد از این همه مطالعه  و رسیدن به این  دانش غنی  از موج دوم فمنیستی  بفرمایید که آیا  به هنگام اجرای این سنت زیبای خانه تکانی بهار به بهار فکری هم  به حال خانه تکانی فکر و اندیشه ما آدمها کرده اید ؟ چیزی شبیه گرد گیری از افکار؟ یا نه ؛ هنوز هم از بخشش از بزرگان است و فراموشی  و چشم پوشی از  کوچکترها حرف می زنید؟ شاید هم صحبت از  سنت  زیبای خوردن شیرینی با کامهای مثل زهر تلخ و به زبان آوردن بهترین آروزها  حتی برای کسانی که از آنها خشمگین هستی  هست  آن هم  فقط در کلام  ، بدون هیچ حرفی از درد رنجی که حداقل ظرف یکسال گذشته  به ما روا شده ؟  مثلا خدای ناکرده  نقدی  یا تحلیلی منصفانه  از آنچه به ما روا شده یا خودمان انجام داده ایم ؟! ها ؟   لطفا بیشتر بنده مصتفیض کنید!!

با هر جمله ای انگار بیشتر توی دستم فشارش می دهم.

صدایم یکباره بلند می شود:

اینبار می برم می گزارمت روی میز تحریر که پر از کتاب و جزوه های جدید تر است تا اون ها رو بخونی ؛ بد نیست از موج سوم فمنیستی هم یک چیزهایی بدونی  ؛ موجی که دنبال گرد گیری نه سالانه بلکه روزانه فکر و اندیشه آدم هاست ،  گردگیری  از نوعی که  شما ها  قرنهاست  راه حلی  برای آن نداشته اید و  اندر خم  تمیز کردن  ظاهر زندگی  آدم ها مانده اید! خوب  حالاچی  می گی ؟ ها؟  چرا ساکت شدی ؟ از موج سوم هم بگو ؟ نترس حرف بزن ؟

دستمال گردگیری رو دوباره کف دستم فشار میدهم . اینبار انگار عرق کف دستم رو می خواهم خشک کنم .

صدایم   بلند تر می شود:  پس چرا لال شدی ؟ ها ؟ این همه با کلمات بازی کردی که چکار کنم  ؟  که راضی بشوم  تو رو دستم بگیرم  و شروع کنم  به تمیز کردن ؟   آره ؟ باشه  دوست اهل مطالعه من .  به نظر شما کجا ور اول باید او تمیز کنم ؟  ها ؟ .

یکباره  داد می زنم   و به طرف کتابخانه ام  می روم :  بگو دیگه ! بگو ! حرف بزن کدوم قفسه رو می خواهی  اول گرد گیری کنم  .؟ ها  ؟ دست می برم کتابهای ردیف بالارو می ریزم وسط اتاق . با همان لحن ادامه می دهم : اینطوری بهتره ؛  می تونیم ورق به ورق پاکشون کنیم ؛  ردیف دوم هم به سرعت باد کف اتاق سرازیر می شود؛  اینها  چی ؟ خوبه ؟  آره ؟ خوبه ؟  به طرف میز مطالعه میدوم  و هرچه روی میز هست پرت می کنم وسط اتاق ؟ سعی می کنم   دستمال گردگیری رادمحکم تر کف دستم فشار بدهم.  .دوباره داد می زنم ؟ اینها چی ؟ ها ؟ اینها بهتره ؛  همه اش مربوط به امسال هست . اینطوری به سال تمیز و مرتب می کنیم  . می رویم جلو تا همه  تاریخ تمیز بشود . حس می کنم دستمال گرد گیری کف دستم ناله می کند.   اما هیچ چیز جلودار من نیست . به طرف کتابخانه برمی گردم و می روم سراغ کتابهای ردیف های پایین . با صدایی که دیگه فریاد نیست می گویم : این هم از کتابهای قدیمی تر .  کمتر از یک دقیفه هر چه کتاب و جزوه ، پوستر و قاب عکس هست وسط اتاق ریخته شده.

انگار تمام انرژی بدنم رو ظرف این چند دقیفه از تنم کشیدن. کف اتاق می نشینم . فشار دستم خود به خود  کم می شود و  دستمال گرد گیری  باز می شود انگار که نفسی بکشد. بهش خیره می شوم . چشمم به یکی از کارت پستال های نوروزی  امسال جنبش زنان می افتد  که هفت سین  آن پر است از عکس زنان زندانی  .آرام  از روی زمین برش  می دارم شروع می کنم به پاک کردن قاب عکس . نمی  دونم اشکهایم هستند  یا عرق دستم که  به یاری دستمال گرد گیری آمده اند و او  در نقش .یک دستمال نم دار نخی خوش جنس مدام توی صفحه قاب می چرخد و می چرخد می چرخد و قاب عکس را گرد گیری می کند.

این مطلب در این آدرس منتشر شده است :

http://www.facebook.com/notes/the-feminist-school-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%81%D9%85%D9%8A%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA%D9%8A/%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C/10150137725242356

 

Advertisements

در حاشیه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: